#طنین_پارت_407
خودم هم به حرفی که زدم هیچ عقیده ای ندارم ولی دلم نمی آید مادرم را نگران ببینم.
-حالا هم باید صبر کنیم مهندس شایسته بیاد ببینیم چی میگه.
-من دیدمش نیکو؟ کدوم پسر عموش بود؟
-نمی دونم مامان. چجوری بگم کدومشون بود؟
برای خاتمه ی بحث، چایم را داغ می خورم و به سوزش گلویم اهمیت نمی دهم. از جا بلند می شوم.
-مامان! میرم یه کم استراحت کنم. اگه خوابیدم برای نهار صدام نکن. سرم خیلی درد می کنه.
صدای پر از نگرانی و دلواپسی مامان را می شنوم.
-باشه مامان جان. برو.
به اتاقم می روم و دراز می کشم. چشم هایم را می بندم و چهره همکار حراست جلوی چشم هایم جان می گیرد. چشم هایم را باز می کنم. حرف هایش در گوشم زنگ می زند. سرم را تکان می دهم شاید این افکار از سرم بیرون برود. کاش می شد به زور به مغزم فرمان خواب بدهم و بخوابم. کاش می شد مغزم را برای چند لحظه تعطیل کنم. کاش ثانیه ها زودتر حرکت می کردند. کاش زودتر عصر می شد.
صدای فریادهای اطرافیان گوشم را می آزارد. همه به طرفم حمله می کنند. ایمان و جاوید و نوید و حمیدی. از وحشت می دوم. هر کس چیزی می گوید. صدای بدکارهگفتن های حمیدی گوشم را پر می کند. تشنه هستم. زمین می خورم. سرم به سنگ می خورد. دردی در سرم می پیچد. از خواب می پرم. سر دردم بیشتر شده. به ساعت نگاه می کنم. کمتر از یک ساعت خوابیدم و این همه کابوس دیدم. کاش این لحظه های پر استرس تمام شود! باید دوش بگیرم. بهتر است به قرار عصرم و این که چه بپوشم و چه حرف هایی دلم می خواهد بینمان رد و بدل شود فکر کنم. به سمت حمام می روم. بعد از یک دوش آب گرم کمی حالم بهتر می شود. دلم می خواهد لباسم را انتخاب کنم. به سمت کمد اتاقم می روم. چشمم به تونیک یاسی رنگ می افتد. یاد آرزوی چند روز قبلم می افتم. لبخند روی لبم می نشیند. ته دلم خوشحالم که اتفاقی هر چند بد، باعث می شود که من ایمان را این جا و در خانه خودمان و بین همه حجم امنیت خانه کرده در این مکان ببینم. پاهایم مرا به سمت بالکن می برند. روی بالکن می ایستم و به جادوی این مکان فکر می کنم.
romangram.com | @romangram_com