#طنین_پارت_405


-خب شاید از سلیقه ی من خوشش نیومده که به من نگفته.

نگاهم به پاکت روی میز می افتد. به نظر کارت عروسی باید باشد.

-مامان این کارت عروسیه؟ مال کیه؟

احساس کردم رنگ مامان پرید. متعجب به طرف پاکت می روم و کارت را در می آورم. کارت عروسی شیری رنگ بسیار زیبا را از جعبه بیرون می آورم. روی پاکت را می خوانم. اسم کارن و طناز را روی کارت عروسی می بینم. به فامیلی هر دو نگاه می کنم. همه چیز درست است. حس عجیبی مرا پر می کند. حسی ناشناخته و گنگ! از ازدواج کردن کارن ناراحت نیستم. همین طور از این که طناز را برای ازدواج انتخاب کرد. از این که به همین زودی کارن تصمیم گرفت ازدواج کند مبهوت می مانم. هنوز یک ماه از اتمام نامزدی من و کارن نمی گذرد که کارت عروسی کارن پخش شده. صدای مادرم مرا از دنیای فکر بیرون می آورد.

-نیکو جان خودت رو ناراحت نکن مادر. تو خودت کارن رو رد کردی. اون لیاقت تو رو نداشت.

-نه مامان ناراحت نیستم فقط تعجب کردم. کی اینا وقت کردن برن خواستگاری جواب بگیرن و قرار عروسی رو بذارن و کارت پخش کنن؟

-نمی دونم مادر. به ما ربطی نداره.

کارت به دست همان جا می ایستم. همه اتفاق های چند ماه گذشته مثل فیلمی از جلوی چشمم می گذرد.

تمام اتفاقات از روز خواستگاری کارن دوباره جلوی چشمم جان می گیرد. دلهره کودکانه ام را به خاطر می آورم. آهی از انتهای قلبم راهش را به بیرون پیدا می کند. به آشپزخانه می روم و برای خودم و مامان چای می ریزم. مامان هم به آشپزخانه می آید. یک صندلی بیرون می کشم و روی آن می نشینم.

-مامان! امروز عصر رییس سابقمون میاد این جا.

romangram.com | @romangram_com