#طنین_پارت_404
برایش تمام ماجرای حراست را بی کم و کاست تعریف می کنم. صدای نفس کشیدن عصبی اش را می شنوم. برایش ماجرای تلفن شایسته را هم می گویم.
-نیکو اتفاقاً وقتی داشتی برام تعریف می کردی تو ذهنم بود که بهت بگم با همین مهندس شایسته مشورت کنیم. چه خوب که خودش حواسش بود. اتفاقاً خیلی خوبه که حضوری حرف بزنیم.
-خودش گفت که به تو بگم میاد این جا.
-آره خوب شد که جای دیگه ای قرار نذاشت.
-چطور؟
-حالا بعداً راجع بهش حرف می زنیم. نگران نباش. استراحت کن تا عصر. عصر زودتر میام خونه.
-ممنون.
تلفن را قطع می کنم. نفس آسوده ای می کشم. به سقف نگاه می کنم. نمی توانم بخوابم. هوس لیوانی چای می کنم. از جا بلند می شوم. از اتاقم بیرون می روم. بر خلاف همیشه در اتاق نوید باز است. نگاهی به در باز اتاقش می کنم. دو چمدان در گوشه اتاقش قرار دارد و سه کارتن هم کنار در چیده شده است. مامان از آشپزخانه بیرون می آید. به مامان نگاه می کنم.
-نوید کی وسایلش رو جمع کرد؟
-دیشب تا حدی جمع کرد. اگه وقت داری همراهش برو برای خونه اش وسیله بخره. فکر می کنم روش نشده به تو بگه همراهش بری. خودت بهش بگو که همراهش میری.
romangram.com | @romangram_com