#طنین_پارت_400
-خواهش می کنم.
مرخصی ساعتی ام را می نویسم و به حمیدی می دهم. حمیدی برگه را امضا می کند و به دستم می دهد. سریع خداحافظی می کنم و از اتاق بیرون می آیم. بیرون از اتاق نفس عمیقی می کشم. دلم می خواهد زودتر از آن فضا دور شوم. دلم می خواهد زودتر خودم را به اتاق امن خودم برسانم. جایی که با اطمینان بگویم زیر نظر نیستم. جایی که متعلق به خودم باشد و چشم هیچ بیگانه ای را به خلوت آن راهی نباشد. مدام جمله به جمله حرف های شایسته را به خاطر می آورم و باز یاد حرف هایی که در حراست شنیدم می افتم. یاد عکس ها ... اتهام زد و بند با شرکت های بیرونی ... سردردی که با ورود به حراست به جانم افتاده لحظه به لحظه تشدید می شود. کاش زودتر به خانه برسم. کاش زودتر از این خیابان های پر از دوربین که انگار هر لحظه مرا زیر نظر دارند خلاص شوم.
با جان کندن به خانه می رسم. سر و صدای جارو کشیدن مامان از اتاق خودشان می آید. سلام می کنم. مامان از اتاقش بیرون می آید و با تعجب به من نگاه می کند.
-نیکو؟ خونه چی کار می کنی؟ حالت خوبه؟
دستم را روی شقیقه های دردناکم می کشم.
-سرم درد می کنه مامان. اومدم استراحت کنم.
-چیزی می خوای؟ برو تو اتاقت برات مسکن بیارم.
-ممنون.
به اتاقم می روم و لباس عوض می کنم. مامان وارد اتاق می شود. قرص را از مامان می گیرم و با آب می خورم.
-می خوای بخوابی؟ جارو رو خاموش کنم؟
romangram.com | @romangram_com