#طنین_پارت_399


-مراقب خودت باش و خدانگهدار.

تلفن را قطع می کند. نفسی به راحتی می کشم. انگار جانی تازه در تنم دمیده شده بود. چقدر خوب که اجازه داد تا به او تکیه کنم. چه خوب که حواسش به همه چیز بود. چه خوب که با اطمینان حرف زده بود. چه خوب که فهمیده بود چقدر حالم بد است. چه خوب که می خواست کمی از بار روی دوشم را بردارد. از ماشین بیرون می روم. به اتاقم می روم. حمیدی پشت میزش نشسته و نگاه دقیقی به من می کند.

-اتفاقی افتاده خانوم مهندس؟

-نه. چه اتفاقی؟

-انگار نگرانید؟

سعی می کنم خونسرد باشم.

-نگران؟ نه! سرم درد می کنه. اگه اجازه بدید برم خونه استراحت کنم.

-منزل برید؟

-بله. اگه اجازه بدید.

با تردید نگاهم می کند.

romangram.com | @romangram_com