#طنین_پارت_383
-بی انصاف نباش نوید. تو خودت نمی خواستی من خواهرت باشم.
-آره راست میگی.
-نوید؟ تو می خوای از این جا بری؟
نگاهم می کند.
-نَرَم؟
-نمی دونم. راستش برای من دلیلِ رفتنت مهمه.
-خب وقتی اومدم این جا پدر و مادرم مرده بودن. من نمی تونستم از عهده خودم بر بیام. عمو اینا هم لطف کردن و ازم سرپرستی کردن. حالا دیگه بزرگ شدم. دیگه می تونم از عهده خودم بر بیام. چقدر مامانت زحمتِ بچه برادر شوهرش رو بکشه؟
هجوم خشم را حس می کنم. نگاهِ خشمگینم را در چشمانش می دوزم.
-اون زن از کِی شد مامانِ من؟ تو از کِی شدی بچه ی برادر شوهرش؟ بعد از بیست سال الان شده زنِ عمویِ تو؟ اون وقت میشه بگی چی شده که حالا نسبتت به اون این قدر دور شده؟
خیره به من نگاه می کند.
romangram.com | @romangram_com