#طنین_پارت_382
خودش را کنار می کشد و اجازه می دهد به آن اتاق پر رمز و راز بچگی ام وارد شوم.
محو اتاق ساده اش می شوم. یک تخت ساده و میزی گوشه اتاق، دو کتابخانه پر از کتاب هم رو به روی تختش قرار گرفته. ساده تر از چیزی است که فکرش را می کردم. روی میزش دو قاب عکس توجه ام را جلب می کند. به طرف میز می روم. در یک قاب، عکسی است که عمو و زن عمو در باغی ایستاده اند و نجوا دست عمو را گرفته و نوید در حالی که همه چشم هایش پر از شیطنت است برای عکاس شکلک در می آورد. عکس دوم هم اولین عیدی است که مریم عروس ما شده بود و سر سفره هفت سین همه کنار هم نشسته بودیم. قاب عکس را در دستم می گیرم و به مفهوم خانواده در عکس فکر می کنم. دلم برای مریم تنگ شده. چه خوب که من هم در آن عکس هستم. چه خوب که عکس مرا از اتاقش حذف نکرد.
-چطوره؟
-چی؟
-اتاقم رو میگم. تا حالا نیومدی اتاقم نه؟
-نه نیومده بودم. فکر نمی کردم اتاقت این قدر تمیز و مرتب باشه.
-فکر می کردی اتاق من هم مثل اتاق جاوید شلوغ باشه؟
لبخند می زنم.
-راستش فکر می کردم از اون هم شلوغ تر باشه.
-جاوید یه خواهر داشت که گاهی اتاقش رو براش مرتب کنه ولی مجبور بودم خودم اتاقم رو مرتب کنم. برای همین به نظم و ترتیب عادت کردم.
romangram.com | @romangram_com