#طنین_پارت_381


-چی شد؟ شایسته قبول کرد همکاری کنه؟

بدون این که بایستد جوابم را می دهد.

-آره ولی با شرایط و البته از یک ماه دیگه شروع می کنه. یک ماه زمان می خواد تا به کارهاش رسیدگی کنه.

در دلم شوقی وصف ناشدنی به پا می شود. این یعنی می توانم گاهی به دیدارش دل خوش کنم. جاوید وارد اتاقش می شود. نیم نگاهی به در بالکن می اندازم. بعد از آن شب دیگر جرأت نکردم به طرف بالکن بروم. وسوسه بالکن به دلم می افتد. به بالکن می روم. کنار نرده ها می ایستم. دستم را به نرده می گیرم تا نیفتم. به انگشتانم نگاه می کنم که دیگر کبود نیست. انگار هنوز هم گرمای دستش را روی دستم حس می کنم. انگار هنوز همان جریان سیال از چشمانش به قلبم سرازیر می شود. دستم را به بغل می گیرم و به آسمان نگاه می کنم. خبری از ستاره ها نیست. به ایمان فکر می کنم. نمی دانم حالا در چه حالی است. یاد نگاه گرم امروز می افتم. چه خوب شد که امروز او را دیدم. چقدر دلم برایش تنگ شده بود. دلم برای جدیت و اخم و غرورش هم تنگ شده بود. آهی می کشم. کاش این همه از هم دور نبودیم. به سالن بر می گردم. مامان از اتاق جاوید بیرون می آید. احتمالاً رفته بود تا با جاوید حرف بزند. از مادرِ کم طاقت من بعید نیست. تصمیم خودم را می گیرم. مامان به آشپزخانه می رود. به طرف اتاق نوید می روم. پشت در اتاقش می ایستم. یاد بچگی هایم می افتم وقتی که نوید خانه نبود پشت در اتاقش می ایستادم و هرگز جرأت نکردم پا به درون اتاقش بگذارم ولی حالا ...

چند تقه به در می زنم. صدای نوید از اتاق به گوش می رسد.

-بله؟

-بیام تو؟

منتظر جواب می مانم. چند ثانیه بعد در اتاقش را باز می کند و با تعجب آمیخته به لبخند به من نگاه می کند.

-چه عجب از این ورا؟

-اجازه میدی بیام تو؟

romangram.com | @romangram_com