#طنین_پارت_380


جمله مادرم را در ذهنم تکرار می کنم. چشمانم گرد می شود.

-می خواد بره؟ کجا؟

-میگه می خواد یه خونه بگیره به بیمارستانشون نزدیک باشه.

آهی از سینه بیرون می کشد. دلم برای دلسوزی و نگرانی مادرانه اش می سوزد. نکند نوید می خواهد از من فرار کند؟ نوید همه بی پناهی اش را در این خانه و بین اعضای این خانواده گم کرده بود. به همه رسوم این خانه متعهد بود. می دانست مامان همیشه با خانه مجردی بچه هایش مخالف است و او هم احترام گذاشته بود. حالا چه شده بود که یک دفعه و به فاصله چند روز بعد از آن شب تصمیم به رفتن گرفت؟

-نیکو؟ اتفاقی افتاده؟ تو چیزی می دونی؟

-نه مامان. من نمی دونستم می خواد بره. می خوای به جاوید بگو باهاش حرف بزنه.

چشم های مامان برق می زند. می دانم که همه این سال ها نگران بود برای نوید کم گذاشته باشد. همیشه نگران بود امانت دار خوبی نباشد. مهم نبود صاحبِ امانت کیست. حتی مهم نبود خود امانت چیست. مهم از نظر مادرِ من امانتـداری بود که باید به بهترین وجهی انجام می شد. مامان از جایش بلند می شود.

-نوید خیلی سرش شلوغه. اگه بخواد تنها زندگی کنه کی به زندگیش رسیدگی کنه؟ وقت آشپزی و کارِ خونه نداره که!

-نگران نباش. نوید سی سالشه. بچه که نیست. راه دوری هم که نمی ره. تو همین شهره. حتماً رفت و آمد براش سخته دیگه. اصلاً شاید نظرش عوض بشه.

مامان سرش را تکان می دهد و از اتاق بیرون می رود. صدایی از آن طرف دیوار نمی آید. خیلی وقت است که صداهای آن سوی دیوار توجهم را جلب نمی کند. نمی دانم رفتن نوید از این خانه خوب است یا بد ولی می دانم با رفتن نوید، خانه خیلی ساکت می شود. جاوید هم به زودی عروسی می کند و مستقل می شود. دلم از همین حالا برای سکوت خانه می گیرد. صدای ماشین جاوید را از حیاط می شنوم. سریع لباسم را عوض می کنم و لباس راحتی خانه می پوشم. ضربان قلبم به صورت محسوسی تندتر می تپد. از اتاقم بیرون می آیم. جاوید همزمان در سالن را باز می کند و وارد می شود. سلام می کنم. با لبخند همیشگی جواب سلامم را می دهد. دلم می خواهد از خطوط چهره اش نتیجه جلسه را بخوانم اما از صورتش هیچ چیزی مشخص نیست. به طرف اتاقش می رود. دلم را به دریا می زنم.

romangram.com | @romangram_com