#طنین_پارت_379


-آره بعد از شرکت با هم رفتیم خرید. تعارفش کردم گفت کار داره. جاوید نیومد؟

-نه نیومد. برو لباست رو عوض کن.

به طرف اتاقم می روم. بسته ها روی زمین می گذارم و لباس عوض می کنم. چقدر دلم می خواهد زودتر از جاوید نتیجه حرف هایشان را بفهمم. در باز می شود و مامان وارد اتاق می شود. بسته ها را یکی یکی باز می کند. تونیک یاسی رنگی را باز می کند.

-این چه خوشگله! بپوشش ببینم!

تونیک را می گیرم و می پوشم. در آیینه به خودم نگاه می کنم. به اندام دخترانه ام دقت می کنم. کاش ... شرم دخترانه ام مثل سدی جلوی بروز افکار و احساساتم را می گیرد. شرم اجازه نمی دهد فکر کنم کاش این لباس را جلوی ایمان می پوشیدم. به عروسی جاوید و رها فکر می کنم. نمی دانم آن شب می توانم ببینمش یا نه. صدای خسته مامان مرا از افکارم بیرون می کشد.

-بهت میاد. سایزش هم خوبه.

دوباره به خودم نگاه می کنم. اگر مامان می گوید خوب است حتماً خوب است. نگاه مامان انگار کمی غم دارد یا شاید دلواپس است.

-مامان؟ چیزی شده؟

نگرانی مامان انگار از عمق چشمش به سطح می آید و بزرگ می شود.

-نوید می خواد بره!

romangram.com | @romangram_com