#طنین_پارت_374
یکی دو ثانیه گنگ نگاهش می کنم. یادم می آید که منظورش چیست. طرح و نظرم را قبلاً نوشتم. کاغذهایم را در می آورم و همزمان لپ تاپم را هم روشن می کنم. شروع می کنم راجع به نقاط مبهم و آسیب پذیر توضیح می دهم. چند ضربه به در می خورد. در باز می شود و من قامت بلند ایمان را در چارچوب در می بینم. ضربان قلبم سریع می شود. ایمان وارد می شود و همزمان بوی عطر آشنایش فضا و همه قلبم را پر می کند. با صدای بلند سلام می کند و همه به احترام او از جا بلند می شوند. من هم از جا بلند می شوم. در حین این که همه حواس بقیه به او جلب شده وقت دارم تا با همه هوش و حواسم او را برانداز کنم. به چهره مردانه اش نگاه می کنم. به نظر مرد جذابی می آید. با خودم فکر می کنم این اولین باری است که به جذابیتش فکر می کنم. شاید هم به نظر من جذاب می آید. به من می رسد. حس می کنم لبخندی آشنا از اعماق قلبش به روی لب هایش راه پیدا می کند.
-سلام خانوم مهندس! حالِ شما چطوره؟
-ممنون. شما خوبید؟
به جاوید نگاه می کند.
-وقتی خانوم مهندس هستن دیگه چه نیازی به من هست؟
جریان گرم خون را روی صورتم حس می کنم.
-این چه حرفیه آقای مهندس؟
جاوید هم لبخند می زند.
-ما تعریف شما رو از اطراف زیاد شنیدیم و دلمون می خواد همکاری شما رو تو پروژه ها داشته باشیم.
چقدر خوشحال می شوم جاوید نگفت من از او تعریف کردم. شایسته صندلی رو به روی مرا کنار می کشد و در حینی که می نشیند به بقیه نگاه می کند.
romangram.com | @romangram_com