#طنین_پارت_375


-بفرمایید بنشینید. ببخشید من وسط جلستون مزاحم شدم. بهتره صبر کنیم جلسه شما تموم بشه بعد ما به صحبت های خودمون بپردازیم.

بقیه هم به تبعیت از او می نشینند. حرفم را ادامه می دهم. با این که همه به من نگاه می کنند اما وزن نگاه یک نفر بیش از دیگران روی دلم سنگینی می کند. سعی می کنم به سمتی که او نشسته کمتر نگاه کنم. حرفم را زود تمام می کنم و به سوال های مانی و حسین جواب می دهم. بحث بیشتر از چند دقیقه ادامه پیدا نمی کند. علی رغم میل باطنی ام جلسه زودتر از همیشه تمام می شود. بعد از اتمام جلسه مانی و رها برای خداحافظی بلند می شوند. من هم بلند می شوم و خسته نباشیدی به جاوید و ایمان و حسین می گویم. متوجه لبخند گرم ایمان می شوم. به سمت در خروجی اتاق می روم که صدای جاوید را می شنوم.

-نیکو اگه ماشین نیاوردی بمون با هم بریم.

خودم را لعنت می کنم که با ماشین خودم به شرکت آمدم.

-ماشین آوردم. ممنون. خداحافظ!

و صدای خداحافظ گفتن هر سه نفرشان را می شنوم. در اتاق را که می بندم نفسم را آزاد می کنم و بر می گردم که با صورت خندان رها مواجه می شوم.

-دیدی چه محترمانه عذرمون رو خواستن؟ این برادر محترم شما یه تعارف هم نزد که لااقل من که تاج سرشم بمونم تو جلسه. می ترسم سر پسر عموی ساده ی من کلاه بذارن.

تصور این که کسی سر ایمانِ شایسته با آن همه ادعای زرنگی اش کلاه بگذارد خنده روی لبم آورد.

-من بیشتر نگران اینم که اون پسر عموی جنابعالی سر شرکت رو کلاه بذاره. نگران نباش کسی حریف فامیل شما نمی شه.

رها با ادا چشم غره ای تحویلم داد که صدای خنده ام بلند شد.

romangram.com | @romangram_com