#طنین_پارت_371


-تو همیشه بهم حسودی می کردی آقای دکتر! حالام یخ کردم. ببین انگشت هام کبود شده؟ بریم دیگه.

به انگشت های خودم نگاه می کنم. یادم می آید برای اولین بار ایمان انگشت های منجمدم را دست های مردانه اش گرفت تا گرم شود. دستم را در جیب لباسم فرو می برم و ماشین را دور می زنم و سوار می شوم.

به سقف خیره می شوم و به حرف هایم با نوید فکر می کنم. به دلایلی که خودم هم نمی دانم کی و از چه زمانی در دل و جانم رسوخ کرده. به همسایه دیوار به دیواری که در تمام سال های کودکی در سایه بود و حالا از سایه بیرون آمده بود. به عشقی که به آن ایمان آورده بودم. به ایمان. به ایمانِ شایسته. به ایمانی که باعث شد در احساسم به نوید دچار یقین شوم. با ایمانی که باعث شد خودم را و همه ظرفیت هایم برای عاشقی را بهتر بشناسم. به آینده نامعلوم و پر دلهره ام. به همکاری که ممکن است شکل بگیرد. به تنها جمله ای که برایم به یادگار گذاشت فکر می کنم. "من این همه نیستم." او چه می دانست که برای من همه چیز است. هر چند هرگز نفهمیدم چه شد که او تمام فکر و قلب و روحم را اشغال کرد. به او فکر می کنم که همه ضمیرم را اشغال کرده بود و به دلتنگی ام. به آن شب روی بالکن فکر می کنم. به اتمسفر خاصی که در فضا بود و جریان سیالی که از چشمش شروع شد و همه وجودم را گرم کرد. به چشمانی که عجیب آن شب تب داشتند و مرا با خود از مرز همه سرماها و سوزهای زمستانی عبور دادند. چشمانم با یاد او گرم می شود.

دستانم را در دست گرفته و با هم در صحرا می دویم. شاد و سرخوش از با هم بودنمان می خندیم. زمین می خورم. پایم در جوی آبی می رود و کفش هایم خیس می شود. خم می شود و کفش هایم را از پا در می آورد. مرا کنار خود می نشاند و لبخند می زند.

-چاره ای نداری. باید این جا بشینی تا کفشات خشک بشه خانوم!

و من چقدر دلم می خواهد کفش هایم هرگز خشک نشود و من همان طور آرام تکیه داده به بازوی او بنشینم و به آن همه زیبایی خیره شوم.

هنوز مست از خانوم گفتنش هستم که از خواب بیدار می شوم. هنوز همان لبخند روی لبم هست. هنوز از رویای دیدارش قلبم شاد و سرخوش می تپد. از جا بلند می شوم و آماده می شوم تا به شرکت جاوید بروم. دلم لجوجانه نام ایمان را با خود تکرار می کند و گرم می شود.

به دفتر جاوید می رسم. در می زنم و وارد می شوم. جاوید و حسین صحبت می کنند. بقیه بچه ها انگار هنوز نیامده اند. سلام می کنم و مقابل آن ها می نشینم. جاوید بعد از احوالپرسی با من رو می کند به حسین.

-اگه اون قبول کنه خیلی خوب می شه. اگه یه تیم قوی داشته باشیم پروژه های بزرگ تر رو می تونیم بگیریم. هر چند همین حالا هم بچه های ما خیلی قوی هستن.

بعد به من اشاره می کند و ادامه می دهد.

romangram.com | @romangram_com