#طنین_پارت_370


-همیشه فکر می کردم تو جای نجوا رو گرفتی. وقتی تو رو می دیدم یاد نجوا می افتادم و شیرین زبونی هاش. یه بچه ی چهار ساله خیلی شیرینه و من اصلاً فکر نمی کردم تو هم چهار سالته و حق داشتن خیلی چیزها رو داری. می خواستم همه توجه ها رو از تو بگیرم. حتی برام مهم نبود به من توجه کنن یا نه. همین که به توجه نمی کردن برام کافی بود. تا اون روزی که فهمیدم همه چقدر خواستگاری کارن رو جدی گرفتن و جاوید از من خواست برات برادر باشم. سعی کردم برات برادر باشم. تازه اون وقت بود که فهمیدم چقدر بزرگ شدی. خانوم شدی و توجه خیلی ها رو به خودت جلب می کنی. وقتی با کارن می رفتی بیرون حس بدی داشتم ولی اون رو می ذاشتم به پای حساسیت برادری. فکر می کردم شاید جاوید هم حساس باشه. دلم نمی خواست به کارن جواب مثبت بدی و حرف جاوید رو که می گفت روی حساب اختلافیه که از قدیم با کارن داشتم رو باور می کردم. نمی دونی اون شب نامزدی چقدر خوشحال بودم. از این که سایه کارن از سر تو و این خونه کم شد. بعدش به خودم اومدم. الان مدتیه که حس می کنم تو، دختری که همه عمرم فکر می کردم ازش متنفرم برام مهمی.

مکث می کند. می دانم این رشته ای که تا این جا باز شد امشب باید تا آخر خط برود. می دانم امشب خیلی چیزها تغییر خواهد کرد. نمی خواهم! با تک تک سلول هایم نمی خواهم جمله ای که روی زبانش مانده را بگوید. من باید امشب خیلی چیزها را بگویم که اگر نگویم برای همه عمرم به خودم و به نوید بدهکار می مانم. بدهکارِ نگفتنِ حرف هایی که اگر حالا گفته نشود طلسم خیلی چیزها باز نخواهد شد حتی اگر گفتن این حرف ها به قیمت به آتش کشیدن زمین و آسمان تمام شود. همه توان و قدرتم را جمع می کنم. صدایم بیشتر شبیه زمزمه می شود.

-هیچ وقت بهم توجه نمی کردی. همه آرزوم این بود که بهم نگاه کنی حتی اگه شده با نفرت. همه عمرم حس می کردم اون قدر کم هستم که حتی لایق یه نگاه خشک و خالیِ تو نیستم. اعتماد به نفسم کم بود و من همه توانم رو توی کارم جمع کرده بودم تا اون خلأیی که داشتم رو پر کنم. الان نمی تونم بگم تو مقصر بودی یا نه. شاید رفتارت قابل درک بود. شرایط طبیعی نداشتی که آدم انتظار رفتار طبیعی ازت داشته باشه. نمی دونم حسی که به تو داشتم چی بود. شاید اگه خیلی از اتفاق ها نمی افتاد من اسم احساسم رو می ذاشتم عشق ولی وقتی از یه چیزی عیارش پیشت باشه می تونی همه چیز رو با اون بسنجی. شاید خیلی عادی نباشه یه دختر پیش برادرش از عشق خودش بگه ولی عشق یه حادثه ی عادی نیست که همه باهاش یه جور برخورد داشته باشن. من عشق رو لمس کردم و حالا خوب می تونم حسم نسبت به تو رو درک کنم. من هیچ وقت عاشق تو نبودم. فقط یه جلب توجه معمولی بود که رنگ ِ احساسش وقتی کنار عشق قرار می گیره خیلی کمرنگ میشه.

مکث می کنم. نیاز به تجدید قوا دارم. انگار در جنگ با خیلی چیزها هستم و فقط عشقم به ایمان به من توانِ مقابله می دهد. آه می کشم. رنگِ آهم در این نیمه شب زمستانی خیلی به چشم می آید.

-عشقی که من حس می کنم شاید ثمره اش ازدواج نباشه. اصلاً نمی تونم بگم نتیجه ی عشق ازدواجه. شاید طرف مقابلم هیچ حسی به من نداشته باشه ولی همین که من همه قلبم درگیر اون آدم شده کافیه که درِ قلبمو روی هر حس دیگه ای ببندم و روحِ یه آدم دیگه رو بی گناه، قربانیِ خودخواهی خودم نکنم. نوید! هر علاقه ای عشق نیست. گاهی فقط کشش هورمونیه. گاهی هم یه نفر رو می بینیم که یه خصلت هایی که ما نداریم رو داره و جذبش می شیم. گاهی فقط یه دوست داشتنِ ساده ست. هر نوع دوست داشتنی می تونه پایه ی یه ازدواج باشه به شرطی که پای عشق این وسط نباشه. حسی که ما به هم داریم به خاطر اینه که علی رغم همخونه بودنمون تو همه ی سال های بچگی و رشدمون همدیگه رو نخواستیم یا نتونستیم ببینیم. تو برام مثل برادری. برادری که همیشه می تونم به حسِ برادرانه اش اعتماد کنم و می تونم خواهرانه ام رو خرجِ تو کنم ولی خیلی چیزها رو نمی تونم باهات شریک بشم. اگه این حرف ها رو امشب بهت نمی گفتم بهت ظلم می کردم. شاید حتی با ازدواج کردن با کسی که دوستش دارم خوشبخت نشم. شاید بیست سالِ دیگه پشیمون بشم ولی می دونم ما هرگز نمی تونیم قلبمون رو با هم شریک بشیم. این اطمینان رو دارم که ما با هم فقط به عنوان خواهر و برادره که خوشحال میشم.

بغض گلویم را می گیرد. امشب زیاد حرف زدم. بیشتر از ظرفیتم از عشق گفتم. حتی بیشتر از صمیمیتم با نوید از آن چه در قلبم می گذشت حرف زدم اما عقلم برای شهامتم به من احترام می گذارد. نوید هنوز به من نگاه نمی کند. من هم به انتهای ناتمام خیابان خیره می شوم. به سوسوی چراغ ها و ساختمان ها. به چشمک ستاره ها و می دانم هوای امشب چقدر با هوای آن شب فرق دارد. هیچ حسی نمی تواند مثل حس عشق باشد. عشقی که ناب و خالص باشد. صدای نوید را می شنوم. صدایش خش دار و دو رگه شده است.

-نیکو؟ کِی این همه بزرگ شدی؟ چی باعث شد این همه عاقل بشی؟ درسته که برای درک کردن حرفات به زمان نیاز دارم ولی فکر می کنم حق با توئه. شاید کشش تو برای من به خاطر سال ها ناشناخته بودنته. به خاطر اینه که حالا حس می کنم اصلاً نمی شناسمت و دلم می خواد بشناسمت.

برای اولین بار در آن خیابان مستقیم به من نگاه می کند. اندوه نشسته در چشمش کمرنگ شده و من به خاطر کمرنگ کردن این همه غم به خودم تبریک می گویم. لبخند می زند. هر چند هنوز کمی محزون است اما دلم را گرم می کند.

-نیکو! تو خیلی شجاعی. بهت حسودیم میشه.

من هم می خندم. برای جدی بودن کافی است. امشب به اندازه ی هزار سال جدی بودم.

romangram.com | @romangram_com