#طنین_پارت_369


-همون طور که ناراحتیِ جاوید برات مهمه ناراحتیِ من مهمه؟

-آره. مگه تو برام برادر نیستی؟ مگه نباید مثل برادرم باشی؟

سرش را روی فرمان ماشین می گذارد. چند لحظه همان طور بی حرکت می ماند. بعد سرش را از روی فرمان بلند می کند و بدون این که به من نگاه کند از ماشین پیاده می شود. به ماشین تکیه می دهد. چند لحظه همان طور به او نگاه می کنم. من هم پیاده می شوم. رو به رویش می ایستم. به زمین نگاه می کند.

-نوید؟ من چی گفتم که تو این طوری به هم ریختی؟ تو رو خدا بگو از چی ناراحتی؟

نگاهش را از زمین بر می دارد و به جایی نزدیک صورتم می دوزد. اندوهی در نگاهش می بینم که هیچ وقت ندیده بودم. قلبم نمی خواهد اصرار کنم تا حرف های دلش را بشنوم اما عقلم حس می کند ماجرا چیست و می خواهد هر چه هست امشب در همین خیابان خلوت و زیر همین آسمانِ زمستانیِ پر ستاره تمام شود. نمی خواهم سکوت کند. می خواهم حرف بزند. دستش را می گیرم. سریع دستش را می کشد. به دستش با تعجب نگاه می کنم. شرمگین نگاهم می کند. من نگاه شرمنده اش را دوست ندارم. انگار باید برای شکستن این طلسم پیش قدم شوم.

-نوید! میشه واضح بهم بگی از چی ناراحتی؟ ناراحتیت به من مربوط میشه؟

آهی می کشد و به آسمان دیده می دوزد.

-راستش نمی دونم چیزی که می خوام درسته یا نه. نمی دونم گفتنش الان و تو این موقعیت اخلاقیه یا نه.

-نوید اگه چیزی که می خوای بگی به من مربوطه اخلاقی ترین چیز اینه که قبل از همه به خودم بگی. درسته من شیش سال ازت کوچیک ترم ولی سعی می کنم حرفات رو درک کنم.

نوید به سر بی انتهای خیابان نگاه می کند. نگاهش را عمداً از من می دزدد. دلم دل دل می کند از این خیابان و همه حرف هایی که بویش را حس می کند بگریزد و عقلم می خواهد شجاعانه بایستد و این نهال پا نگرفته را در جای درستش بکارد. عقلم امشب زیاد شهامت دارد و دلم از این همه شهامت و بی باکی می ترسد. دلم امشب زیاد به خود می لرزد.

romangram.com | @romangram_com