#طنین_پارت_363


-آره خوبم. ممنون. چه خبر؟

-با رها می خوایم بریم بیرون. نوید هم میاد. تو هم میای؟

کمی فکر می کنم. این روزها آن قدر درگیر بالکن و کارن و رفتن شایسته بودم که انگار از دنیا بی خبرم. دلم برای عروس خانه مان تنگ شده.

-آره اگه رها هست میام. دلم براش تنگ شده.

-باشه پس ما میایم دنبالت.

-باشه. منتظرم.

و تلفن را قطع می کند. فکر می کنم چطور شب نامزدیِ جاوید شایسته از دیدن من تعجب نکرد؟ یعنی او می دانست من خواهر جاوید هستم؟ انگار کوهی از انرژی را به من تزریق کردند. سریع بلند می شوم و لباس می پوشم. گوشی تلفنم را بر می دارم و لیست تماس های وارده را چک می کنم. اسم شایسته را که می بینم باور می کنم خواب ندیدم. به جنون و بچگی خودم می خندم. نگران هیچ کدام از تحرکاتِ موزیانه همکارانِ اداره نیستم. تا زمانی که به وجدان و شرافتم متعهد باشم نگران قضاوت هیچ دادگاهی در دنیا نیستم.

به طرف کمد لباسم می روم. دلم می خواهد آبی بپوشم. دلم رنگِ آرامشِ آسمان را می خواهد. دلم همه رنگ های شاد و آرام را می خواهد. بی توجه به این که مُد چه می گوید. بی توجه به این که دیگران از روی لباسم مرا چگونه محک خواهند زد. دلم می خواهد امروز شادی ام را با رنگ ها قسمت کنم.

آماده می شوم. چند دقیقه بعد با صدای بوق ماشین با مامان خداحافظی می کنم و از خانه بیرون می روم. رها و جاوید با دیدن من لبخند می زنند. چقدر حضور این دو نفر کنار هم آرام است. چقدر عشق در حضورشان جریان دارد.

روی تخت رستوران نشسته ایم. رها به من نگاه می کند.

romangram.com | @romangram_com