#طنین_پارت_362


-ممنون.

-قول بدین اگه چیزی تو اداره دیدید که نگرانتون کرد حتماً به من خبر بدید.

-باشه.

-ببخشید مزاحمتون شدم. امری با من ندارین؟

-ممنون

-خدا نگهدارتون.

-خداحافظ.

و صدای نفسش در گوشی می پیچد و بعد قطع می کند. به گوشی خیره می شوم. هنوز باور نمی کنم با شایسته حرف می زدم. به حرف هایش فکر می کنم. جایی در این سازمان به نیروی کارآمد نیاز دارند و من باید وزنِ دلتنگی را به دوش بکشم. چرا شایسته دلش می خواست من بدانم؟ بار دیگر صدای زنگ تلفنم بلند می شود. به گمان این که باز هم شایسته است به طرف گوشی یورش می برم که اسم جاوید را روی صفحه می بینم. تلفن را جواب می دهم و سلام می کنم.

-سلام نیکو. خوبی؟

حالا دیگر می دانم خوبم. همین که صدایش را شنیدم خوبم. همین که می دانم به خاطر فرار کردن از من نبود که رفت خوبم. همین که می دانم برایش مهم بود که من بدانم خوبم.

romangram.com | @romangram_com