#طنین_پارت_361
انگار نمی داند با نیکو حرف می زند یا مهندس رادمنش. گاهی شما می شوم و فعل ها جمع بسته می شود و گاهی تو می شوم و فعل ها مفرد.
-باشه. ممنون.
چند ثانیه هر دو مکث می کنیم. دلم نمی خواهد تلفن را قطع کند اما حرف دیگری به ذهنم نمی رسد. بالاخره او سکوت را می شکند.
-هم برای این موضوع تماس گرفته بودم و هم ... خب راستش ...
صدایش آرام می شود. نمی دانم چه می خواهد بگوید که برای گفتنش این همه تردید دارد.
-خب راستش می خواستم بگم من به اصرار زیاد رییس سازمان مجبور شدم این پست رو قبول کنم. دیگه بیشتر از این نتونستم مقاومت کنم.
مبهوت می شوم. چرا برای من توضیح می دهد؟
-چرا دارین توضیح میدین؟
-برام مهمه که بدونید من به میل خودم نرفتم.
آیا می توانم این حرف را ابراز عشق بدانم؟ بغض گلویم را می فشارد. چیز زیادی نمی توانم بگویم. تن صدایم را به پایین ترین لحن ممکن کاهش می دهم.
romangram.com | @romangram_com