#طنین_پارت_358
حقی باز هم می خندد.
-باشه. ما هم که گوشمون درازه. فقط یه چیزی. حواست به کامپیوترت باشه. اطلاعات مهمت رو روی کامپیوترت نگه ندار. از این حمیدی هیچ چیزی بعید نیست.
به فکر فرو می روم. حقی راست می گوید. باید حواسم را جمع کنم. همه مستنداتم را به خودم ایمیل می کنم و بعد همه فایل ها را از روی سیستمم پاک می کنم. تلفن روی میزم زنگ می زند. سلوک پشت خط است که می گوید عماد با من کار دارد. به اتاق عماد می روم. عماد پشت میزش نشسته است. با دیدن من از جایش بلند می شود. به تعارفش جواب می دهم و روی یکی از صندلی های اتاق می نشینم. با همان نگاه مهربان همیشگی نگاهم می کند.
-چه خبر خانوم مهندس؟
این چه خبر گفتن عماد دقیقاً بعد از ماجرای اتاق سرور یعنی این که ماجرا را می داند. لبخند می زنم.
-مثل این که شما هم ماجرا رو شنیدید.
و همه ماجرای صبح را بی کم و کاست به او منتقل می کنم. متفکر نگاهم می کند. کمی فکر می کند.
-خب راستش مثل این که حمیدی رفته پیش رییس و شکایت کرده. مهندس اسدیان هم منو صدا کرد و ماجرا رو پرسید. من هم براش توضیح دادم. خب فعلاً و این دفعه به خیر گذشته ولی فکر نمی کنم حمیدی بی خیال بشه.
-بله ولی من تا حالا به وظایفم عمل کردم. کار اشتباهی انجام ندادم که بخوام نگران باشم.
-درسته. خدا رو شکر شما حواستون هست و کارهاتون مستند شده ست ولی خب این آدم خیلی مرموزه و من نگرانم.
romangram.com | @romangram_com