#طنین_پارت_359


لبخند می زنم. دلم می خواست به او بگویم بیشتر از همه باید نگران خودش باشد که انگار حمیدی برای پست او نقشه کشیده ولی دلم نمی خواهد حدس و گمان های بقیه را به عماد هم منتقل کنم. از اتاقش بیرون می روم. حمیدی کل روز را با اخم و عصبانیت می گذراند.

****

روی تختم دراز کشیده ام و غزلیات سعدی می خوانم. نمی دانم چرا حس می کنم با خواندن این غزلیات به ایمان نزدیک تر می شوم. صدای زنگ تلفنم بلند می شود. با بی حوصلگی تلفن را بر می دارم و به صفحه اش نگاه می کنم. با دیدن اسم روی تلفن ضربان قلبم دو برابر می شود. اسم شایسته روی صفحه افتاده.

سعی می کنم به خودم مسلط باشم. وقتی می خواهم دستم را روی دکمه سبز رنگ بکشم به وضوح لرزش انگشتم را حس می کنم. به سختی ارتباط را برقرار می کنم ولی سعی می کنم همه قدرتم را روی صدایم جمع کنم.

-بله؟

خودم هم از بی لرزش بودن صدایم تعجب می کنم. مکث می کند.

-سلام خانوم مهندس! شایسته هستم.

حس می کنم صدایش کمی لرزش دارد. می ترسم صدای ضربان قلبم را بشنود.

-سلام آقای مهندس! حالتون خوبه؟

-ممنون. شما حالتون خوبه؟

romangram.com | @romangram_com