#طنین_پارت_356


حمیدی با غضب نگاهم می کند. با هم به سمت اتاق سرور حرکت می کنیم. در اتاق را باز می کنم و تعارف می کنم که وارد شود. بدون هیچ حرفی با اخمی واضح بین ابروهایش وارد می شود. پشت سرش وارد می شوم و در را می بندم. حمیدی نگاهی به من می اندازد.

-اومدید این جا که مراقب من باشید؟

لبخند می زنم و سعی می کنم خونسردی ام را حفظ کنم.

-این چه حرفیه مهندس؟ شما به کارتون برسید. خودم هم این جا کار داشتم. باید دما و رطوبت و گرد و خاک رو چک کنم.

حمیدی به سمت سرورهایی که هر کدام به صورت آشفته روی زمین قرار دارند و من سعی کرده بودم کمی مرتبشان کنم رفت. من هم در طول اتاق قدم زدم و سعی کردم خودم را مشغول بازدید نشان دهم. حمیدی کلافه به کابل ها نگاهی انداخت و پشت مانیتور یکی از سرورها قرار گرفت. چیزی را به عنوان رمز وارد کرد. بعد به طرف من برگشت.

-رمز سرورها رو عوض کردید؟

بی تفاوت و خونسرد نگاهش کردم.

-بله.

-خب چرا رمز جدید رو به من نگفتید؟

-ما که با حضور خودتون صورتجلسه کردیم که همه رمزها رو من عوض کنم. یادتون نیست؟

romangram.com | @romangram_com