#طنین_پارت_352
صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار می شوم. بی انگیزه به سقف نگاه می کنم. کمی طول می کشد تا خودم را برای بلند شدن راضی کنم. لباس می پوشم و به اداره می روم. سعی می کنم به پیام های تبریکی که به در و دیوار چسبانده اند نگاه نکنم. طبق معمول به اتاقم می روم. انگار کل فضای اداره نبودن شایسته را حس می کند. حمیدی هم وارد می شود. طبق روال روزانه کارهایم را انجام می دهم. تلفن روی میزم زنگ می خورد. گوشی را بر می دارم. صدای سلوک را می شنوم.
-خانوم مهندس! مهندس اسدیان باهاتون کار داره.
مهندس اسدیان کیست؟ کمی فکر می کنم. یادم می آید. اسم رییس جدید اسدیان بود. چه زود به جای شایسته، اسدیان روی زبان سلوک می چرخد! تلفن را قطع می کنم. از جا بلند می شوم. حمیدی به من نگاه می کند.
-کی بود؟
از سوال و کنجکاوی بی جهت حمیدی تعجب می کنم ولی سعی می کنم به روی خودم نیاورم.
-خانوم سلوک بود. گفت مهندس اسدیان کارم داره.
حس می کنم چشم های حمیدی رنگ عصبانیت گرفت. بی توجه به حمیدی از اتاق خارج می شوم. پشت در اتاقی که تا دیروز اتاق شایسته بود و حالا ... دلم نمی خواهد بگویم اتاق اسدیان! حالا اتاقِ رئیس است می ایستم و در می زنم. صدای بفرمایید را که می شنوم وارد اتاق می شوم. مرد میانسالی با قامت تقریباً کوتاه با دیدنم از جا بلند می شود. عماد را که می بینم احساس امنیت می کنم. سلام می کنم. عماد هم بلند می شود. حس می کنم عماد محترمانه تر از هر روز با من احوالپرسی می کند. جواب احوالپرسی دو مرد را می دهم. چقدر آن اتاق از حضور شایسته خالی است. چقدر زود بوی آرامش از این اتاق رفت؟ حس می کنم آن میز و صندلی چقدر با اسدیان نامأنوس است. عماد رو می کند به اسدیان.
-خانوم مهندس رادمنش دیروز به خاطر کسالت پدرشون مجبور شدن زود برن. ایشون فنی ترین کارشناسمون هستن. توی پروژه بهینه سازی شبکه هم یک پای ثابت کار هستند.
به هستند آخر جمله اش دقت می کنم. نمی دانم چه بر سر مدیریت آن پروژه خواهد آمد و آیا همچنان یک پای ثابت کار خواهم ماند؟ اسدیان تعارف می کند بنشینم. خودش و عماد هم می نشینند. اسدیان به من نگاه می کند.
-میشه یه مرور کلی از وضعیت پروژه داشته باشین؟
romangram.com | @romangram_com