#طنین_پارت_351
و دستانی پینه بسته
و انگار یک شبه
هزار سال است که می دوم و نمی رسم
هزار سال است که نامت را هجی می کنم
و هنوز گنگم
هزار سال است به دنبال خودم
سایه ها را بو کردم
عطرها را نوشیدم
و هنوز به دنبالت می گردم.
سوار ماشین می شوم. از سازمانی که از همین امروز رنگ و بوی دلتنگی گرفت بیرون می آیم. بی هدف در خیابان ها می چرخم و اجازه می دهم اشک هایم بی محابا صورتم را خیس کنند. دلم از همین حالا برای آن مردِ سردِ داخل اداره و مرد مهربان روی بالکن تنگ می شود. می دانم ساختمان محل کار جدیدش از ساختمان اصلی سازمان جداست و این، احتمال دیدار اتفاقیمان را هم به شدت کم می کند. یاد عروسی جاوید و رها می افتم که احتمالاً دو ماه دیگر برگزار خواهد شد. دلم از همین حالا برای دو ماه آینده می تپد. اما بعد از ازدواج رها و جاوید چه؟ دیگر چه دلیلی برای دیدار پسر عمویش وجود دارد؟ دلم از سرنوشت و بازی هایش گرفته است. به اداره فکر می کنم. نمی دانم الان در اداره چه خبر است. شاید همه در حال خداحافظی هستند؟ رییس جدید اداره کیست؟ همین طور در خیابان ها می چرخم و اندکی بعد خودم را در خیابان سازمان می بینم. به طرف سازمان می رانم. نگاهم به سر در سازمان می افتد. روی بنری به شایسته مقام جدیدش را تبریک گفته اند. دلم می گیرد. از آن جا دور می شوم. به طرف خانه می روم. امروز روز بدی برایم در زندگی است. می دانم امروز را هرگز در زندگی ام فراموش نخواهم کرد. دلم می خواهد بخوابم و در بی خبری ام بمانم.
romangram.com | @romangram_com