#طنین_پارت_347
همه تنم یخ می زند. پس بالاخره تمام شد! آن همه شیدایی و شور تمام می شود؟
دلم نمی خواهد در مراسم تودیعش باشم. به هیچ عنوان نمی خواهم با او وداع کنم. می دانم به راحتی اشکم در می آید و هیچ دوست ندارم احدی اشک مرا برای رفتن شایسته ببیند. هیچ کس حتی خودِ ایمانِ شایسته. به هیچ چیز دیگری فکر نمی کنم. نه به آینده کاری خودم نه پروژه نیمه کاره ای که عاقبتش مجهول می ماند. حمیدی انگار گوش شنوایی پیدا کرده باشد.
-بهتر شد شایسته داره میره. اصلاً ازش خوشم نمی اومد. خیلی خاله زَنَک بود.
نمی دانم تعریف حمیدی از خاله زنک چیست؟ شایسته که هیچ حرفی غیر از کار نمی زد چطور می تواند خاله زنک باشد. دوست ندارم کسی به شایسته ی من توهین کند. از طرفی هیچ دوست ندارم کسی متوجه جانبداری من شود. به سختی سکوت می کنم. حس می کنم حمیدی به من و همه باورهای انسانی ام توهین کرده است. چطور می توانم بدون انگیزه دیدار هر روزه اش از خواب بیدار شوم؟ بغض گلویم را می خراشد. سعی می کنم به توهین نشسته در کلام حمیدی بی اعتنا بمانم. سلوک در می زند و وارد اتاق می شود.
-همکارها می خوان برای مهندس شایسته یه هدیه برای یادگاری بخرن. شما موافقید؟
کاش من هم می توانستم به شایسته یادگاری بدهم. با حسرت به سلوک نگاه می کنم. سلوک بیشتر از همه با شایسته کار کرده بود. چقدر افسوس لحظه هایی را می خورم که می توانستم در کنار شایسته بگذرانم. آهی بی اراده از سینه ام بیرون می آید.
-من موافقم.
حمیدی چپ چپ نگاهم می کند. می دانم هیچ دل خوشی از شایسته ندارد.
-از نظر من هم مشکلی نیست. هر چی خواستین بخرین مبلغش رو بگید من حساب کنم.
حمیدی و سلوک از اتاق بیرون می روند. عقربه های ساعت به سمت آخرین لحظه های بودن شایسته در اداره می چرخد و دیگر بیشتر از این طاقت ندارم. باید بروم. تاب رسوایی ندارم. حمیدی نیست تا از او مرخصی بگیرم. برگه مرخصی را می نویسم و به سمت دفتر می روم. سلوک پشت میزش نیست. احتمالاً در تدارک خرید هدیه برای شایسته است. کاش من جای سلوک بودم و می توانستم برای ایمان هدیه بخرم. سعی می کنم به بغضم اجازه جولان ندهم. به طرف اتاق عماد می روم و چند ضربه به در می زنم. صدای عماد را که می شنوم در را باز می کنم و وارد می شوم. عماد با دیدن من از جا بلند می شود.
romangram.com | @romangram_com