#طنین_پارت_346


فضلی روی همان صندلی جلو می نشیند.

-خیلی ممنون خانوم مهندس! تو این هوا ماشین خیلی سخت گیر میاد.

-خواهش می کنم. وظیفه ام بود.

و فکر می کنم واقعاً وظیفه داشتم برای همکاری که زیر باران مانده توقف کنم؟ وظیفه ندارم؟ حتماً دارم. این انسان نشسته در کنارم قبل از هر چیز انسان است. در طول راه سکوت می کنم. نمی خواهم سوار کردنش را دلیل بر ایجاد نزدیکی خاصی بگیرد. او هم سکوت می کند و نزدیک ایستگاه اتوبوسی پیاده می شود. فضلی که پیاده می شود دلتنگی به قلبم هجوم می آورد. باز یاد رفتن شایسته می افتم و قلبم فشرده می شود. نمی دانم چه می شود که ناگهان با صدای بلند گریه می کنم. نکند رفتن شایسته تاوان شکستن دل مانی و کارن باشد؟

****

خودم را به کار هر روزه مشغول می کنم. متوجه جو غیر عادی اداره می شوم. در سالن مدام دو سه نفر به هم می رسند و پچ پچ می کنند. نمی دانم چه شده و هیچ تمایلی هم ندارم که بدانم. حمیدی وارد اتاق می شود و در را می بندد. به من نگاه می کند.

-خانوم مهندس! مهندس شایسته داره میره.

سرد و بی روح نگاهش می کنم. هر چند دلم نمی خواهد هیچ کس خبر از حالم داشته باشد.

-کجا؟

-کلاً داره از اداره ما میره. یه سمت بالاتر میره. رییس جدید هم مشخص شده. امروز آخر وقت تودیع و معارفه است.

romangram.com | @romangram_com