#طنین_پارت_345


-در مورد ایمیل شما. راستش متوجه منظورتون نشدم.

-معذرت می خوام که الان نمی تونم چیزی بگم. شاید بشه در آینده راجع بهش حرف زد.

یخ می کنم. انگار کسی غرور مرا در مشتش گرفته و می چلاند. از جایم بلند می شوم و به طرف در می روم. قبل از این که در را باز کنم صدای شایسته را می شنوم.

-خانوم مهندس! من دارم از این جا میرم. مجبور شدم پستی که گفتن رو قبول کنم. شما اولین نفری هستین که دارم بهش میگم.

مکث می کنم. سرم را به طرفش می چرخانم. اما باز هم نمی توانم به او نگاه کنم.

-خانوم مهندس! فقط مراقب خودتون باشید.

بغض می کنم. دیگر غرور له شده ام مهم نیست. انگار با شنیدن خبر رفتن شایسته بار هستی را روی دوشم حس می کنم.

تمام قدرتم را جمع می کنم و نگاهم را تا صورتش بالا می آورم. نگاهش روی کاغذها گیر کرده. کاش نگاهم کند. کاش سرش را بلند کند. می خواهم بپرسم چرا اما زبانم یاری نمی کند. به زحمت پاهایم را راضی می کنم تا از آن اتاق دل بکنند و خارج شوند از اتمسفری که این همه عطرِ ایمان را در خود دارد. به اتاق خودم می روم. باورم نمی شود چند روز دیگر آن اتاق پر از آرامش برای من تمام شود. باورم نمی شود دیگر حتی نتوانم عطرش را نفس بکشم. چرا شایسته تصمیم گرفت برود؟ نکند برای حضور من باشد؟ یعنی آن قدر از من بدش می آید که نمی خواهد دیگر در این اداره بماند؟ امکان ندارد. نگاه هرگز دروغ نمی گوید و من بی شائبه ترین عشق را آن شب در نگاهش دیدم. شاید مجبور شد تا آن موقعیت را قبول کند. متحیر می مانم از کار سرنوشت. که چطور ما را در مقابل هم قرار داد! نمی فهمم از کی شهامت پیدا کردم خودم و او را جمع ببندم و ما خطاب کنم و اگر سرنوشت غرضی از این کار داشت چرا حالا این طور بی رحمانه ما را از هم جدا می کند؟ دلم می خواهد زودتر ساعت کاری تمام شود و از اداره بیرون بروم. دلم می خواهد خلوتی داشته باشم و خوب فکر کنم. بغض می کنم. سرم را به کارم گرم می کنم تا کمتر فکر کنم اما هیچ کاری انگار نمی تواند مانع هجوم افکار بی امانم باشد. بالاخره ساعت کاری تمام می شود. از ساختمان خارج می شوم. باران شدیدی شروع شده. ماشین را روشن می کنم و حرکت می کنم. باران بی وقفه می بارد و من هیچ توانی برای لذت بردن از این همه لطافت نازل شده از آسمان ندارم. به ابتدای خیابان می رسم. چهره ی مردی که زیر باران ایستاده توجه ام را به خودش جلب می کند. مهندس فضلی یکی از همکاران اداره است. همانی که حمیدی می گفت معتاد است. به سمتش می روم تا سوارش کنم و تا جایی برسانمش. هشدار حمیدی در ذهنم جان می گیرد. "فضلی معتاده. حواست بهش باشه!" فضلی معتاد هم که باشد در حال حاضر از نظر من مردی است که زیر بارانِ تند گیر افتاده. تقریباً کنارش می ایستم و برایش بوق می زنم. با تعجب به من نگاه می کند. بعد از چند لحظه انگار مرا می شناسد. به سمت ماشین می آید. در را باز می کند.

-مزاحم نباشم خانوم مهندس؟

-این چه حرفیه؟ بفرمایید تا یه جایی می رسونمتون.

romangram.com | @romangram_com