#طنین_پارت_343


تلفن را که قطع می کنم وا می روم. جلسه را بدون حضور من برگزار کرده بودند و این یعنی شایسته واقعاً از من دلخور شده و عملاً مرا نادیده گرفته. بغضی گلویم را چنگ می زند. کاش لااقل فرصت حرف زدن را به من می داد. ساعت کاری تمام می شود و من علی رغم میلم به دیدن شایسته، موفق نمی شوم او را ببینم. ناامید به خانه می روم. روزم را بی حوصله می گذرانم. تمام انگیزه هایم ته کشیده اند.

جلوی آیینه می ایستم و باز خودم را برای دیدار شایسته آماده می کنم. به خودم قول می دهم فردا حتماً او را ببینم. ایمانِ شایسته کسی نیست که غیرمنطقی با مسئله برخورد کند.

باز هم انتظار. باز هم شایسته وقت برای جلسه نداد و من گیج و مبهوت نشسته ام. تصمیمم را می گیرم. باید به او ایمیل بزنم. من فقط می خواهم او حرف هایم را بشنود. شروع می کنم به نوشتن هرچند نمی دانم باید چه بنویسم.

سلام

نمی دانم مرا می شناسید یا نه. راستش دیگر خودم هم خودم را نمی شناسم. فکر که می کنم من نه نیکو هستم نه رادمنش. فقط زنی هستم ایستاده در آغاز فصلی سرد که روزی به بهانه بی بهانه بودن به خواستگاری مردی جواب مثبت داد. جواب داد و طلسم جواهرنشانی به نشانی تعهد گرفت و زود، خیلی زود فهمید اشتباه کرده. فهمید بی بهانگی دلیل بر خوب بودن نیست. حالا بماند چه دلیلی داشت که نامزدی اش را به هم بزند و اندکی بعد آرام آرام فهمید دلش بی اجازه اش جایی گیر کرده و آن شب، روی بالکن اتفاقی افتاد که می دانم هیچ کدام نمی توانیم تفسیری بر آن چه گذشت بگذاریم. دلم می خواست در حضورتان از آن چه قبلاً بر من گذشته بود می گفتم اما می دانم نمی خواهید مرا ببینید. فقط می خواستم بگویم که هرگز قصد فریب کسی را نداشتم. هر چند چیزی از بار گناهم کم نمی کند. آن چه روی بالکن اتفاق افتاد از طرف من اشتباه بود زیرا فقط خودم می دانستم هنوز بله ام در گرو مرد دیگری است. بله من اشتباه کردم که آن قدر در مقابل قلبم قوی نبودم که جلوی آن نزدیکی را بگیرم. امیدوارم پوزشم را بپذیرید ولی شما نمی دانستید و به حرف قلبتان گوش کردید. نمی خواهم خودم را موجه جلوه دهم اما آن اتفاق باعث شد خیلی زودتر از آن چه فکرش را می کردم و در واقع فقط ساعتی بعد از رفتن شما از طلسم آن بله خلاص شوم. هدفم از نوشتن این سطور فقط گفتن این حقیقت بود.

و نامه را تگ کردم تا وقتی ایمیل را باز کرد بفهمم. نیم ساعت بعد نامه ام را باز کرد و من مدام منتظر جواب ایمیلم بودم. مدام به صفحه باز ایمیلم زل می زنم تا اگر جواب داد زودتر بخوانم. باز هم ساعت اداری تمام می شود و من از اتاقم خارج می شوم. از جلوی در اتاقش رد می شوم. عمیق بو می کشم. کاش اندکی از بوی عطرش مانده بود. خودم بهتر از هرکسی می دانم توان ندارم از او دلخور شوم. به خانه می روم. به محض رسیدن لپ تاپ را روشن می کنم . ایمیلم را چک می کنم. هنوز ایمیلی به من نفرستاده. احتمالاً نامه ام هرگز پاسخی نخواهد داشت. روی تخت دراز می کشم و لپ تاپ را هم کنارم همان طور باز می گذارم. چشمم را می بندم و نمی فهمم کی می خوابم.

ایمان را می بینم جلوی پلکان یک خانه متروک نشسته و زانوانش را به بغل گرفته. جلو می روم.

-چی شده؟ ناراحتی؟

سرش را بلند می کند و اندوهگین نگاهم می کند. من هرگز این مرد را این طور شکسته ندیده بودم.

-چرا ایمیل منو نمی خونی؟

romangram.com | @romangram_com