#طنین_پارت_337
پدر کارن نگاه تندی به کارن می کند.
-کارن جان! اجازه بده به حرف های نیکو هم می رسیم.
کارن پوزخندی زد.
-بله نوبت اونم می رسه.
بر خلاف جلسه خواستگاری استرس نداشتم. من کاری را انجام دادم که باید انجام می دادم. دیشب سخت تر از این را از سر گذرانده بودم. به کارن نگاه کردم که هیچگاه قسمت من نبود. بابا باز هم ادامه داد.
-بحث یه عمر زندگیه. اگه الان بفهمن اشتباه کردن خیلی بهتره تا این که چند صباح دیگه خدای نکرده یه بچه رو هم آواره خودشون کنن.
پدر کارن به من نگاه می کند.
-نیکو جان میشه دلایلت رو این جا به ما هم بگی؟
به پدر کارن نگاه می کنم.
-خب راستش رو بخواید من اصلاً نمی خوام هیچ ایرادی از کارن بگیرم. یعنی نمی خوام بگم چون این ایراد رو داشت من حالا پشیمون شدم. ما اختلاف عقیده زیادی داریم. عقاید من خوب یا بد برای من محترمه. مثل نوع کار کردن من و آرزوهای من. همون طور که عقاید کارن برای خودش محترمه ولی اینا با هم فرق دارن. از همون شبی هم که بله رو گفتم شروع شد. دقیقاً همون شب کارن بهم گفت تو فکر استعفا دادن باشم. البته اینا رو نمی گم که بگم تقصیره کارن بوده، نه من خودم مقصرم که تفاوت ها رو زودتر حس نکردم برای همین هم ازتون عذر می خوام.
romangram.com | @romangram_com