#طنین_پارت_336


-از نظر من قضیه کارن تموم شده است ولی اگه اونا می خوان در حضور خودشون اعلام کنم من مشکلی ندارم.

-پس بگم امشب بیان؟

-باشه.

و باز همان طور بی تفاوت از جا بلند می شوم و به خلوت اتاقم می روم.

این بار هم منتظرم. منتظر خانواده کارن اما این انتظار هیچ شباهتی به انتظار چند ماه قبل ندارد. من چقدر در این چند ماه عوض شدم. دختری که تنها دغدغه اش بی توجهی همسایه دیوار به دیوار اتاقش بود و آن قدر شهامت نداشت که مستقیم در چشمان آن مرد نگاه کند و بپرسد چه مشکلی با او دارد حالا آماده است به مردی دیگر و خانواده اش بگوید اشتباه کرده و باز هم آماده است تا با ایمانِ زندگی اش حرف بزند. صدای زنگ در خانه را که می شنوم به سالن می روم. جاوید باز هم برای خوش آمد گویی دم در می رود. بابا با اطمینان به من نگاه می کند. دلم نمی خواهد به کسی پناه ببرم. محکم سر جایم می ایستم. پدر و مادر کارن و بعد هم خود کارن وارد می شوند. همه معمولی سلام و احوالپرسی می کنند. کارن با اخم سلام سردی می کند و به من حتی نیم نگاهی هم نمی کند. همه می نشینند. پدر کارن باز هم می خواهد جو اتاق را در دست بگیرد.

-راستش آقای رادمنش دیشب کارن یه چیزایی گفت که به نظرمون منطقی نبود برای همین هم ترجیح دادیم حضوری خدمت برسیم و صحبت کنیم.

دلم نمی خواست بابا نگران شود. دلم نمی خواست سرافکنده باشد. بابا به من نگاه کرد. هیچ اثری از سرافکندگی در نگاهش نبود.

-درسته. خب گویا تو این سه ماه که نیکو بله داده به این نتیجه رسید که با هم اختلاف عقیده زیادی دارن. قبلاً هم راجع بهش با ما حرف زده بود من هم فکر نمی کردم خیلی جدی باشه. برای همین گفتم صبر کنم کارن خودش از سفر برگرده و حضوری حرف بزنیم تا این موضوع حل بشه ولی خب نیکو به این نتیجه رسیده که اختلاف عقیده شون زیاده و ممکنه بعداً دردسر ساز بشه. خب بالاخره بحث یه عمر زندگیه.

کارن عصبی حرف بابا را قطع کرد.

-آقای رادمنش! اجازه بدید دخترتون خودش حرف بزنه. چطور خودش زبون داشت بله بگه ولی حالا شما باید به جاش حرف بزنین؟

romangram.com | @romangram_com