#طنین_پارت_335


مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد

در اتاقم رو به پنجره نشسته ام و با خودم همه احتمالات فردا را مرور می کنم. نمی دانم شایسته چه برخوردی خواهد داشت. نمی دانم فردا چه خواهد شد. چند ضربه به در می خورد.

-نوید هستم. بیام تو؟

-بیا.

نوید در را باز می کند.

-نیکو! بیا عمو باهات کار داره.

نه به لبخند نوید توجه می کنم نه به نگرانی که در چشمش نشسته. از جا بلند می شوم و همراه نوید به سالن می روم. بابا و مامان و جاوید نشسته اند. رو به روی بابا می نشینم. نوید هم می نشیند. بابا به من نگاه می کند.

-پدر کارن زنگ زده بود.

بی تفاوت به بابا نگاه می کنم. حتی نمی پرسم خب؟

-انگار کارن خیلی ناراحت شده. پدرش خواست که بیان این جا و حضوری حرف بزنن. نظرت چیه؟

romangram.com | @romangram_com