#طنین_پارت_329
-خب الان فکر می کنی فهمید؟
سکوت می کنم. حتی در دلم هم نمی خواهم جواب این سوال را بدهم. حتی در دلم هم نمی خواهم به این سوال و مفاهیم و اتفاق های بعدش فکر کنم. ری را به من نزدیک می شود. با صورتی پر از خوشی.
-نیکو؟ بلند شو دیگه. بیا برقصیم.
مامان انگار متوجه حالِ بد من هست.
-فک کنم نیکو فشارش افتاده. یه کم بشینه بهتره.
ری را به من نگاه می کند.
-آره نیکو؟ چرا؟ میگم چرا رنگت پریده!
مامان باز هم به جای من جواب می دهد.
-حتماً از صبح خسته شده برای همینه. غذا هم که معلوم نیست اصلاً می خوره یا نه. یه کم بشینه بهتره.
دلم سکوت می خواهد. به در بالکن نگاه می کنم. دروازه ای که نمی دانم مرا به بهشتم برد یا به جهنم. بالکنی که انگار همه خامی مانده در روحم را پشت درش جا گذاشتم. بالکنی که شایسته سرد و مغرور را برای من تبدیل به ایمانِ مهربانِ عاشق کرد. ایمانی که نمی دانم نصیب من هست یا نه اما عشقش بدون هیچ اجازه ای در دلم ریشه زد و جان گرفت. ایمانی که حقش بود می دانست من هنوز متعهد هستم. ایمانی که حقش نبود فکر کند من فریبش دادم. من فریبش دادم؟ من چگونه می توانم فریبش داده باشم؟ من به خودم و غرور و پاکی ام خیانت کردم. به بله ای که خودم دادم و نتوانستم از غرورم محافظت کنم. ولی هرگز و هیچ وقت نخواستم او را فریب دهم. باید با او حرف بزنم. چه او حرف های کارن را شنیده باشد چه نشنیده باشد. باید به او بگویم. حتی اگر در آینده هیچ چیزی مرا به او وصل نکند. همان بوسه، همان نزدیک شدنمان آن قدر حرمت دارد که همه چیز را به او بگویم. حتی اگر همین گفتن باعث شود او از من ناامید شود. من می خواهم به ایمانِ شایسته بگویم از قبل هم قصد داشتم نامزدی ام را به هم بزنم. باید به او بگویم همان بوسه و همان بالکن و همان ستاره ها باعث شد شهامت پیدا کنم بله احمقانه ام را پس بگیرم و پای عواقبش بایستم. باید همه چیز را به ایمانِ شایسته بگویم.
romangram.com | @romangram_com