#طنین_پارت_327


-فکر کنم همین جوری اومده بود تو رو ببینه. وقتی اومد یکی دو نفر از فامیل های رها پیش من ایستاده بودن. اومد و گفت انتظار داشتم توی نامزدی برادر زنم دعوت باشم. بعد هم تو اومدی و اومد همین جا. نگران نباش آدم های زیادی این حرفش رو نشنیدن.

آخر تو چه می دانی دانستن و نداستن همه مردم دنیا دیگر برای من هیچ اهمیتی ندارد. تو چه می دانی دنیای من شده یک آدم که او هم انگار فهمید و دلخور از این خانه بیرون رفت؟ نمی توانم بلند شوم. خودم خوب می دانم چقدر توان و انرژی از من رفته. همان طور بی روح به نوید نگاه می کنم.

-نیکو؟ طوری نشده که. چرا این طوری خودت رو باختی؟

نمی دانی نوید. نمی دانی چه افتضاحی روی زندگی ام بالا آمد. امشب مردی که برایم آن همه دست نیافتنی بود مردی که برایم مقدس بود این همه به من نزدیک شد. تو چه می دانی من امشب به آسمان پرواز کردم و بعد با سر به زمین خوردم. تو چه می دانی اگر شایسته حرف کارن را شنیده باشد چه آبرویی از من رفته. تو چه می دانی نوید؟ بغض می کنم.

-نیکو جان بلند شو عزیزم. چیزی نشده. اصلاً لازم نیست خودت رو نگران کنی. منو ببین! نیکو! اصلاً لازم نبود به کارن بگی سه ماهه که تصمیم گرفتی نامزدیت رو به هم بزنی که فکر کنه می خواستی گولش بزنی. می تونی بهش بگی تو همین سه ماه با همون تماس های تلفنی به این نتیجه رسیدی که به درد هم نمی خورین. نگران کارن نباش. هیچ کاری نمی تونه بکنه. ما هستیم نیکو.

فکر می کنم. به کارن. چقدر این اسم از من دور شد. چقدر این اسم برایم غریبه شد. کارن چقدر همیشه دور بود و شایسته همیشه چقدر نزدیک!

-بلند شو نیکو. الان ممکنه همه نگران بشن.

دستم را می گیرد و مرا از روی تخت بلند می کند.

-بیا بریم. نگران نباش. برای فردا همون فردا فکر می کنیم.

دستم را می گیرد و پاهای لرزان مرا به دنبال خودش می کشد. از اتاق که بیرون می رویم رقص نور و صداهای درهم دوره ام می کند. چه خوب که کسی حواسش به رنگ پریده من نیست. چه خوب که رها همه چشم ها را خیره کرده. چه خوب که عشقِ نگاهِ جاوید امشب روی رها خانه کرده. چه خوب! روی نزدیک ترین صندلی خالی می نشینم. به رفت و آمدها نگاه می کنم. چه خوب که نزدیک من کسی ننشسته است. دستی انگار لیوانی جلوی چشمم می گیرد. به صاحب دست نگاه می کنم. چهره نگران نوید. باز هم نوید.

romangram.com | @romangram_com