#طنین_پارت_326
نوید سریع از جا بلند می شود.
-من برم مواظب باشم کارن خراب کاری نکنه.
نوید هم از اتاق بیرون می رود. من می مانم و دنیایی حس متناقض. من می مانم و بهت و اندوه و پشیمانی. نمی دانم با چه توانی خودم را تا روی تخت می کشانم. می نشینم لبه تخت و سرم را در دست می گیرم و فشار می دهم. شاید از این همه درد منفجر نشود. زندگیِ من، زندگیِ آرامِ دختر ساکتِ خانه با آن عشقِ آرامِ جوانه زده در کمتر از یک ساعت از این رو به آن رو شد. طوفان شد و خیلی چیزها را با خود برد. خیلی از من را با خود به قعرِ دریای زندگی فرو برد. کارن، ایمان، رها، جاوید، عشق، نفرت،خیانت! این همه اسم. این همه حس مثل پاندول ساعت در ذهنم می روند و می آیند. نمی دانم چند لحظه، چند دقیقه، چند ساعت گذشته. با تکان دستی به خودم می آیم. سرم را بلند می کنم. صورت نگران نوید جلوی چشمم بین آن همه حس متضاد آرام آرام جان می گیرد.
-نیکو؟ خوبی؟ رنگت چقدر پریده.
دهانم خشک شده. انگار همان چند جمله کوتاه که به کارن گفتم همه بزاق دهانم را خشک کرده. شاید همان نزدیکی بیش از اندازه ظرفیتم به ایمان ... ایمان؟ چه زود شایسته برایم ایمان شد؟ به زحمت لب باز می کنم.
-رفت؟
-آره.
-چیزی شد؟ کاری کرد؟
-نگران نباش. اجازه ندادم کاری بکنه.
-از کجا فهمید مراسم داریم اومد؟
romangram.com | @romangram_com