#طنین_پارت_325


-کارن! حق نداری به نوید توهین کنی. نوید برادر منه و برادر من هم می مونه. نوید این جاست چون جاوید الان سرش شلوغه. نوید برای ابد برادر من می مونه. لطفاً درک کن!

نوید به من نگاه می کند. با نگاهم می خواهم به او بفهمانم که برای من برادر است. انتظار دارم که کارن عصبانی باشد. به او حق می دهم. اشتباه از من بود.

-کارن! من بهت حق میدم از دستم عصبانی باشی. نمی خواستم تو این موقعیت بهت بگم. ولی سفر تو خیلی طول کشید و مریضی بابا هم باعث شد که نتونم این مسئله رو زودتر عنوان کنم.

-بسه نیکو! برای من ادای روشن فکرها رو در نیار. من رو چی فرض کردی؟ یه ابله؟ چند ماهه من علاف تو هستم که یه جواب بدی؟ اولش گفتین باید دوست بشیم. بعد هم که جواب دادی بعد از سه ماه میگی ما به درد هم نمی خوریم؟ اگه به درد هم نمی خوردیم چرا قبل از بله گفتن نفهمیدی؟

-کارن! درست میگی. من اشتباه کردم که دیر متوجه شدم ولی این که الان متوجه شدم خیلی بهتر از اینه که فردایی متوجه بشم که چند سال از عمرمون رو تلف کردیم.

کارن عصبی از جا بلند می شود.

-من این جوابت رو قبول ندارم. با پدر و مادرم صحبت می کنم و اونا از پدر و مادرت جواب می گیرن. اگه هم فکر کردی من راحت کنار می کشم که به آقای دکتر برسی کور خوندی عزیزم.

قفل را می چرخاند که در را باز کند.

-صبر کن کارن!

بلند می شوم و کشوی میزم را باز می کنم. جعبه جواهر را بیرون می آورم و به دستش می دهم. عصبانی از در بیرون می رود و در را محکم پشت سرش می بندد.

romangram.com | @romangram_com