#طنین_پارت_322


وارد سالن می شوم. چشم می گردانم که ببینم اوضاع از چه قرار است و چشمم بدون اجازه به دنبال ایمان سالن را می کاود. می بینمش. نگاهش را می گرداند و به من خیره می شود. در نگاهش چیزی هست که نمی فهمم چیست؟ با تأسف سری تکان می دهد و از در سالن خارج می شود. مبهوت می مانم. نمی فهمم معنی این کارش چیست. به جای خالی اش نگاه می کنم. سنگینی نگاه چند نفر را حس می کنم.

نه! این دیگر خارج از ظرفیت و توان من برای امشب است. کارن این جا چه می کند؟ کارن همان جایی ایستاده است که شایسته ایستاده بود. انگار نوید و کارن و شایسته با هم حرف می زدند که شایسته با دیدن من بیرون رفت. نکند کارن چیزی از نامزدی گفته باشد. نکند معنی نگاه متأسف شایسته ...

حرکت کارن را به طرف خودم حس می کنم. نوید هم سریع به طرف من می آید. پوزخند روی لب کارن جا خوش کرده ولی در نگاهش شعله های خشم می بینم.

-سلام نامزد عزیزم! چیه؟ انتظار نداشتی منو این جا ببینی؟

کلمه در دهانم گم شده است. نوید دستم را می گیرد. کارن خشمگین به دست نوید زل می زند.

-فکر نمی کردم برای نامزدی برادر خانومم دعوت نشم. پس به خاطر همین امروز قبول نکردی بیای ببینمت؟

سعی می کنم محکم باشم. سعی می کنم نشکنم. سعی می کنم ته مانده غرورم را برای خودم حفظ کنم. امشب چه خبر است؟ حس می کنم همه عزت نفسم پایمال شده. نگاهم را به کارن می دوزم.

-خب! حالا که این جایی بهتره بریم یه جا با هم حرف بزنیم.

کارن خنده عصبی می کند.

-با هم حرف بزنیم عزیزم؟ وقت برای حرف زدن زیاده. اجازه بده اول با فامیل هات آشنا بشم.

romangram.com | @romangram_com