#طنین_پارت_321


من به ایمانم، به اعتمادم و به شرافتم خیانت کردم.

متنفرم از همه ستاره ها. از همه سوزهای زمستانی. از همه تپیدن ها و بی قراری ها و از همه بوهای ملایم مردانه.

و بیش از همه از دلم متنفرم که عاشق ستاره ها شده بود و سوزهای زمستانی و بوی ملایم مردانه و ... من از خود ضعیفم متنفر هستم.

منی که دلم می خواست دنیا را درست کنم حتی نتوانستم خودم را کنترل کنم. حالا من ماندم و یک دنیا سرشکستگی.

چه طور دیگر در آیینه به چشمانی نگاه کنم که روزی ادعای پاکی داشتند و امشب این خیانت وقیحانه مرا از نزدیک دیدند.

آخ! خدا ... خدا ... خدا ... خدا!

و نمی دانم چرا حس می کنم دیگر نباید اسم خدا را صدا کنم.

گیج و گنگ به اطرافم نگاه می کنم. به جای خالی مردی نگاه می کنم که فکر می کردم از سرزمین یخ ها آمده است. نه طاقت آن مهمانی را دارم نه تحمل فضای گنگ و وهم آلود بالکن را. به اتاقم می روم. در را قفل می کنم و همان جا به در تکیه می کنم.

همه چیز عجیب است و غیر قابل باور. شایسته ی اداره یا ایمانِ مهمانی؟ کدام قابل باور است؟ شایسته ای که نه نگاه گرمی داشت نه لبخند صمیمانه ای چطور این همه به من نزدیک شد؟ این چه حس نامفهومی است که همه وجود مرا به آتش می کشد؟

نمی دانم چند دقیقه گذشته است. دلم نمی خواهد کسی متوجه نبودن من شود. از جا بلند می شوم و کمی رژ گونه به صورتم می زنم تا پریدگیِ رنگِ صورتم کمتر خود را نشان دهد. باید به خودم مسلط باشم. نفس عمیقی می کشم و از اتاق بیرون می روم.

romangram.com | @romangram_com