#طنین_پارت_319


دیگر بیشتر از این نمی توانم تحمل کنم.. انگار یک جریان سیال مرا به او وصل می کند. تنم گرم می شود و سرد می شود. ضربان قلبم کند می شود و تند می شود. نفس هایم نامنظم از سینه بیرون می آیند. بدون آن که نگاهش کنم همه حواسم به اوست. او این جا در چند قدمی من ایستاده و من این همه از او دورم. خدایا ... چرا این همه او را حس می کنم؟ انگار وزن یک روح دیگر، روی روح خسته ام سنگینی می کند. باید از سالن بیرون بروم. دیگر بیش از این طاقت ندارم. می روم روی بالکن.

هوای سرد اسفند ماهی را به جان می خرم تا بتوانم کمی دور از آن همه اضطراب دلنشین، نفس بکشم. آسمان پر از ستاره است. انگار دارند به آن همه فکر پیچ خورده ی در سرم چشمک می زنند. راستی اگر ستاره ها عاشق شوند چه می کنند؟ چه طور هر شب به یار نگاه می کنند و این همه دوری را تاب می آورند و هر لحظه به یار نرسیدن را هجی می کنند؟ چطور تاب می آورند آغوششان از دوست خالی باشد؟ راستی عشق حقیقی وجود دارد؟ اگر وجود ندارد پس این حسی که این گونه روح مرا به بازی گرفته چیست؟ صدای در بالکن را می شنوم. بعد بوی عطری ملایم که در آن سوز چقدر دلنشین بود.

نه! امکان ندارد!

این بو برایم آشناست. مدت هاست که این رایحه برایم آشناترین بو شده. بر می گردم عقب.

او این جا چه می کند؟ او که از بعد از سلام و علیک وقت ورودش دیگر هیچ اعتنایی به حضور من نکرده بود حال آمده بود این جا چه کار؟

دست هایم را به نرده بالکن گرفتم تا تعادلم را حفظ کنم. لبخندی روی لب هایش است. دیدم که دارد به سمت من حرکت می کند. و من بی تاب دیدارش دیگر تاب ندارم تا التماس تک تک سلول های بدنم را نادیده بگیرم و در چشم هایش غرق نشوم. صدای فریادهای قلبم را می شنوم که خود را به دیوارهای تنگ سینه می کوبد. نگاهش می کنم. نگاه مهربانی که کمتر از او دیده بودم را به من دوخته بود.

- چرا این جا ایستادی؟ سرد نیست؟

و فکر کردم برای اولین بار است که این گونه مهربانانه مورد خطابش قرار گرفتم. شاید برای بار اول است که نگران من شده. سعی کردم تا جای امکان آهسته صحبت کنم تا متوجه لرزش صدایم نشود.

-خوبه هوای سالن سنگین بود.

به دست هایم نگاه کرد.

romangram.com | @romangram_com