#طنین_پارت_318


همه لبخند می زنند. به اتاقم می روم. جعبه گردنبند را از کشوی میزم در می آورم و برای آخرین بار به این طلسم سرد و بی احساس نگاه می کنم.

صبح با سر و صدا از خواب بیدار می شوم. مامان پیشنهاد کرده بود برای نامزدی مراسم کوچکی در خانه خودمان بگیریم، ولی انگار سر و صدای همین مهمانی کوچک از صبح شروع شده. بلند می شوم و صبحم را با لبخند شروع می کنم. هر چند انتهای لبخندم دلتنگی عمیقی از دو هفته ندیدن شایسته دارم. دو هفته ای که انگار به اندازه دو سال طول کشید. از اتاق بیرون می روم. خانه پر از همهمه و سر و صدا شده. سر و صدای جمع کردن مبلمان و چیدن میز و صندلی و تزیین سالن. رها را در لباس نامزدی تصور می کنم. رها عروس زیبایی خواهد شد. به آشپزخانه می روم. بابا روی یکی از صندلی های آشپزخانه نشسته. لبخند می زنم. از چند شب پیش که با هم حرف زدیم احساس می کنم به هم نزدیک تر شدیم. سلام می کنم و برای هر دو نفر چای می ریزم. می دانم در شلوغی امروز ممکن است حواس مان به بابا نباشد. ممکن است داروهایش را فراموش کند. شاید شلوغی استرسی به قلب ضعیفش وارد کند. سعی می کنم امروز و امشب همه حواسم را به بابا بدهم. مامان و نوید و جاوید هر کدام گوشه کاری را گرفته اند.

****

همراه ری را، خواهر رها نزدیک در سالن می ایستیم و به مهمان ها خوش آمد می گوییم. همان نامزدی کوچک هم کلی مهمان دارد. لبخندِ شبِ شادیِ رها و جاوید لحظه ای از روی لبم کنار نمی رود. در باز می شود و از دیدن مردی که وارد می شود خشکم می زند. با دهان باز نگاهش می کنم، ولی او انگار انتظار دیدن مرا دارد. با لبخند به طرف مان می آید. با ری را دست می دهد. ری را به طرف من بر می گردد.

-نیکوجان! معرفی می کنم، ایمان پسر عموم. ایمان جان، نیکو جان خواهر آقا جاوید هستن.

شایسته با لبخند دسته گل را به طرف من می گیرد.

-خوشبختم نیکو خانوم!

آن قدر شوکه شده ام که نمی دانم باید چه بگویم. مغزم قفل کرده. در ذهنم حلاجی می کنم. ایمان شایسته ... رها شایسته. نمی دانم چرا به این تشابه فامیلی دقت نکرده بودم. شایسته با لبخند موذیانه ای سرش را کمی به طرف من خم می کند.

-اوضاع اداره تو این دو هفته چه طور بود؟

و بدون توجه به جواب من به طرف بقیه حرکت می کند.

romangram.com | @romangram_com