#طنین_پارت_317
بابا عمیق و طولانی نگاهم می کند. منتظرم مخالفت کند. خودم را برای هر توبیخی آماده می کنم.
-بابا جان! وقتی تصمیمت رو گرفتی و این قدر قاطع داری راجع بهش حرف می زنی من بهت چی بگم؟ تو می خوای زندگی کنی. این زندگی توئه. خودت باید راجع بهش تصمیم بگیری. من میگم کارن پسر خوبیه ولی این نظر منه. چیزی که مهمه نظر توئه بابا.
انگار بزرگ ترین وزنه دنیا را از دوشم برداشتند.
-نیکو جان! ما خانواده کارن رو می شناسیم. بهشون علاقه داریم. نون و نمک هم رو خوردیم. همه اینا درست. ولی وقتی پای زندگی وسطه همه چیز عوض میشه. اگه الان تو می اومدی می گفتی نمی دونم باید چی کار کنم یا می گفتی من با این آدم مشکل دارم بهت راه حل می دادم ولی وقتی میای میگی می خوام نامزدیم رو به هم بزنم یعنی تصمیمت رو گرفتی. وقتی تصمیم گرفتی من هیچ وقت نمیام تصمیمت رو عوض کنم.
لبخندی از سر آسودگی می زنم. حس می کنم به لحظه رهایی از آن همه سختی و تردید نزدیک شده ام.
-مرسی بابا که درک کردین.
بلند می شوم و بابا را می بوسم.
-خوشبخت باشی بابا. شبت به خیر.
به سالن می آیم. نفسی از سر آسودگی می کشم. مامان و جاوید و نوید به من نگاه می کنند. انگار همه می دانستند من راجع به چه چیزی با بابا حرف می زدم. با لبخند به همه نگاه کردم.
-با بابا حرف زدم. راضیه که من نامزدی رو به هم بزنم.
romangram.com | @romangram_com