#طنین_پارت_316


-حوصله داری حرف بزنیم؟

-آره بابا! بیا تو.

به لبخند گرم بابا نگاه می کنم. به خیرخواهی پشت آن همه محبت مانده در نگاهش خیره می شوم. خوب می دانم بابا خیر و صلاح مرا می خواهد ولی من باید بتوانم راجع به احساساتم با پدرم حرف بزنم. بابا انگار متوجه تردید من برای حرف زدن شده.

-نیکو جان! چی شده بابا؟

-بابا! راستش من یه اشتباهی کردم. می دونم جبران کردنش سخته. ولی من باید اون اشتباه رو جبران کنم. از خودتون یاد گرفتم اگه اشتباهی کردیم باید محکم بایستم و بگیم اشتباه کردم. به قول خودت اشتباه کردن یا اشتباه نکردن خیلی مهم نیست. ولی وقتی فهمیدیم کاری غلطه دیگه اون وقت خیلی مهمه که جبرانش کنیم.

بابا نگاه نگرانش را به من می دوزد. آهی می کشم.

این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است

-بابا! من از روز اول تصور درستی از ازدواج نداشتم. فکر می کردم وقت ازدواجم شده و کارن هم یه موقعیت خوبه. مشکلی نداره. بعد از اون زمان دوستی هم هیچ اشکالی نتونستم ازش بگیرم. خب راستش بابا! نمی دونستم اصلاً روی چه چیزهایی باید فکر می کردم، ولی از همون لحظه ای که به کارن بله رو دادم مشکلات بین مون خودش رو نشون داد. شما و مامان سال ها با هم زندگی کردین. به عقاید هم احترام گذاشتین. شرایط طرف مقابل رو درک کردید و تونستید زندگی رو به این جا برسونید ولی من و کارن خیلی با هم اختلاف داریم.

مکث می کنم و به بابا نگاه می کنم که چشمان نگرانش منتظر ادامه حرف های من است. نفس عمیقم را با فشار بیرون می دهم.

-بابا من می خوام نامزدیم رو با کارن به هم بزنم. قبل از این که دیر بشه. قبل از این که همه فامیل بفهمن. قبل از این که به خودم بیام و ببینم یه بچه رو هم بی گناه، قربانی ندونم کاری خودم کردم. برای همین ازتون خواستم برای نامزدی جاوید دعوت شون نکنیم. کارن صبح همون روز میرسه. من که نمی تونم همون روز نامزدی رو به هم بزنم.

romangram.com | @romangram_com