#طنین_پارت_315
****
کلافه به خودم در آینه نگاه می کنم. همه چیز در هم تنیده شده. تصمیمم را می گیرم. باید با بابا حرف بزنم. یاد حرف بابا می افتم که می خواست خانواده کارن را برای نامزدی جاوید دعوت کند.
-نیکو جان! همون صبح روز نامزدی کارن می رسه. خب وقتی بیاد چند روز دیگه نامزدی شماست. دیگه دلیلی برای مخفی کاری وجود نداره. برای همین من فکر می کنم حتماً باید خانواده کارن رو برای نامزدی جاوید دعوت کنیم.
یاد حرف جاوید می افتم. حتماً باید خودم اول با بابا حرف بزنم. من نمی توانم به شعور خودم و کارن و خانواده کارن به بهانه بیماری بابا توهین کنم. به سالن می روم. بابا نیست. به مامان نگاه می کنم.
-بابا کجاست؟
-تو اتاق ماست.
به اتاق بابا و مامان می روم. بابا روی تخت دراز کشیده.
-بابا؟ خوابی؟
بابا در جایش نیم خیز می شود.
-نه بابا. بیدارم. اتفاقاً خوابم نمی بره.
romangram.com | @romangram_com