#طنین_پارت_314


آهی می کشد.

-به جز دلتنگی کار دیگه ای ندارم.

-خداحافظ.

تلفن را قطع می کنم. جمله آخرش بدجوری عذاب وجدان را به دلم می اندازد. به زمان برگشت کارن فکر می کنم. چه قدر خوب که کارن دو هفته دیگر برمی گردد و من می توانم این طلسم تلخ را باطل کنم. نکند همان طور که من دل کارن را می شکنم شایسته هم دل مرا زیر پاهای مغرورش له کند؟ بغض می کنم.

همراه عماد طرح ها را بررسی می کنیم. جلسه سرد و بی روح پیش می رود و من نمی دانم چرا فکر می کردم شایسته سرد است. وسط جلسه، عماد به من نگاه می کند.

-چقدر بدون مهندس شایسته سخته جلسه رو ادامه بدیم؟ من هر پیشنهادی که می خوام بدم میگم نکنه اشکالی داشته که خودم متوجه نشم؟ مهندس که بود خیالم راحت بود سریع اشکال های طرح رو می گرفت.

نمی توانم جلوی کنجکاوی خودم را بگیرم.

-اصلاً کجا رفتن؟ به شما هم چیزی نگفتن؟

-نه چیزی نگفت. کلاً عادت نداره راجع به مسائل شخصیش حرف بزنه.

تیرم به سنگ می خورد. دلم می خواهد مهم ترین سوالی که این روزها فکرم را مشغول کرده را بپرسم ولی خوب می دانم که امکان ندارد. فکری به سرم می زند. ایمیل شایسته یاهو بود. اگر به بهانه ای به او ایمیل بزنم و او جواب دهد می توانم بفهمم الان کجاست. تصمیمم را می گیرم. نمی فهمم جلسه را چطور تمام می کنم. به اتاقم می روم. بهانه ای پیدا می کنم. نه! من حق ندارم با هیچ بهانه ای به حریم شخصی کسی وارد شوم. ایمیل را نمی فرستم. به کنجکاوی ام اجازه جولان نمی دهم.

romangram.com | @romangram_com