#طنین_پارت_310
-چیه؟ باور نمی کنی؟
نکند رها عاشق جاوید شده بود؟ می خندم. همه بی حوصلگی ام کنار می رود. یاد روزی می افتم که مامان خبر داد از خاله جواب مثبت گرفته. چقدر آن روزها دور به نظر می رسند. چقدر اتفاق در همین مدت کوتاه افتاد؟ دلم برای مریم تنگ شد. برای بهترین دوستم ولی با همه این ها نمی توانم برای خوشحالی برادرم شاد نباشم. با صدا می خندم. به طرف جاوید می روم و بغلش می کنم. پیشانی ام را می بوسد.
-مبارکه. چی شد بله رو بهت داد؟
-خب امروز باهاش حرف زدم. بهش گفتم دوسش دارم. بعد هم ازش خواستگاری کردم. اونم جواب داد.
-همین امروز ازش خواستگاری کردی اونم زود بهت جواب داد؟
-نه خب اولش می خواست ناز کنه و بگه باید فکر کنم. ولی خب بلاخره ازش جواب گرفتم. حالا قرار شده رسمی بریم خواستگاری.
چقدر برای جاوید و رها خوشحالم. برای عشقی که در دل هاشان خانه کرد و به سرانجام رسید. برای آرامشی که در کنار هم تجربه خواهند کرد. کاش عشقی که این طور بی مقدمه تمام وجود مرا تسخیر کرده هم به نتیجه می رسید. کاش این کلافی که این طور بی فکر دور خودم و زندگی ام پیچیدم باز می شد. جاوید از اتاق بیرون می رود. تلفنم را می گیرم و به رها زنگ می زنم. بعد از چند بوق گوشی را بر می دارد.
-رهــــــــــا خانوم! مبارکه.
-سلام نیکو! مرسی. فکر می کردم بخوای خواهر شوهر بازی در بیاری و زنگ نزنی بهم.
می خندم. راست می گفت. فراموش کردم که الان خواهر شوهر رها به حساب می آیم.
romangram.com | @romangram_com