#طنین_پارت_309


نمی دانم حرف کدامشان را باور کنم. دلم نمی خواهد شایسته از این اداره برود. نمی دانم چطور شد که این همه به این مرد دل بستم. نفهمیدم کی و چگونه تمام قلبم را به این مرد باختم. مردی که حتی یک نگاه پر مهر را هم دریغ می کند.

خسته به خانه بر می گردم. مدام جمله شایسته در گوشم زنگ می زند.

-خانوم مهندس! وقتی نیستم به مهندس عماد کمک کنید. اگه اتفاقی افتاد به من ایمیل کنید. من تو این اداره فقط به شما و مهندس عماد اعتماد دارم.

مدام جمله آخرش را با خودم تکرار می کنم. خوب می دانم اعتماد داشتن با دوست داشتن خیلی فرق دارد ولی دلم می خواهد این دو را هم معنی بداند. نمی دانم این دو هفته را باید چطور تحمل کنم؟ آهی می کشم. از همین حالا دلم برایش تنگ شده. به خانه وارد می شوم. مامان و جاوید روی مبل سالن نشسته اند و حرف می زنند. چشم های مامان برق می زند. سلام می کنم. هر دو به طرف من برمی گردند و جواب سلامم را می دهند. چهره هر دو پر از شادی است.

-چی شده؟ انگار خوشحالین؟

مامان با لبخند نگاهم می کند اما انگار تردید دارد.

-چیزی نشده نیکو! برو لباست رو عوض کن بیا یه چیزی بخور.

به اتاقم می روم. بی حوصله لباس عوض می کنم. جاوید در می زند و وارد اتاق می شود. چشم هایش می خندد.

-نیکو! امروز از رها بله رو گرفتم.

هاج و واج نگاهش می کنم. رها که گفته عاشق شده. جاوید که تعجب مرا می بیند می خندد.

romangram.com | @romangram_com