#طنین_پارت_308
-خب این که میگی در توانت نیست رو قبول ندارم. توانایی تو خیلی بیشتر از مدیریت یه اداره کوچیک مثل این جاست ولی خب این جا موندنت خیلی به نفع اداره ماست. هم به کار خیلی مسلطی هم نفوذت خوبه.
از حرف هایشان چیز زیادی نمی فهمم. ترسی گنگ دلم را چنگ می زند. نمی توانم به شایسته نگاه کنم. به عماد نگاه می کنم.
-مگه مهندس شایسته قراره جایی برن؟
-بهشون معاونت سازمان پیشنهاد شده. البته ایشون رد کردن.
ترس و شادی با هم به قلبم هجوم می آورند. دلم نمی خواهد شایسته از اداره برود. چقدر خوشحال می شوم که خود شایسته مسئولیت جدید را رد کرد. عماد اجازه نمی دهد خوشحالی ام دوام داشته باشد.
-البته من فکر می کنم مهندس خیلی نتونه مقاومت کنه.
آه از نهادم بر می آید.
-مهندس! اگه شما برید تکلیف پروژه چی میشه؟
پروژه تنها دست آویزی است که می توانم به آن چنگ بزنم برای نگه داشتن شایسته. شایسته نگاه عمیقی به من می کند.
-خانوم مهندس! تا زمانی که شما و مهندس عماد هستید من خیالم راحته. هر چند تا زمانی که بتونم مقاومت می کنم و همین جا می مونم.
romangram.com | @romangram_com