#طنین_پارت_297


با حمیدی خداحافظی می کنم و با حس کوبشی که در قلبم حس می کنم از اتاق بیرون می روم. شاید این حس من اصلاً عشق نباشد. سعی می کنم خودم را نبازم. دلم می خواهد خودم باشم. نمی خواهم حسی هم اگر داشته باشم جلوی این مرد خودم را ببازم. می خواهم محکم باشم. مگر محکم بودن با دوست داشتن منافات دارد؟ آن قدر با خودم درگیرم که نمی فهمم کی وارد اتاق شایسته شدم. شایسته باز هم منتظر من بود هر چند من این بار سر ساعت رفتم. با هم حرکت می کنیم. به صدای گام هایمان دقت می کنم. طنین هر گام که در راهرو می پیچد حس خوبی از همراهی در من به وجود می آید. جلوی در آسانسور می ایستم. صدای شایسته را می شنوم.

-خانوم مهندس! من از پله میرم. پایین همدیگه رو می بینیم.

با تعجب نگاهش می کنم ولی او بدون توجه به تعجب خانه کرده در چشم های من مسیر راه پله را در پیش می گیرد. نمی دانم چرا شایسته نمی خواهد با من هم قدم شود. شاید من اشتباه می کنم. آهی می کشم و وارد آسانسور می شوم.

این بار شایسته روی صندلی جلوی ماشین می نشیند و باز هم تا رسیدن به مقصد مدام راجع به پروژه حرف می زنیم. محل پروژه را بازدید می کنیم. تمام نکاتی که می گوید را یادداشت می کنم. دلم می خواهد از تمام لحظه های همراهی شایسته برای خودش خاطره بردارد و وجدانم نهیب می زند. می دانم که خودم بدون هیچ اجباری بله را گفتم بدون هیچ اجباری اجازه دادم کارن مرا نامزد خودش بداند. حالا کارن این جا نیست و من به جای این که به او فکر کنم به راحتی مرد دیگری را به جایش جایگزین کردم. دلم می خواهد بابا زودتر خوب شود و بتوانم همه چیز را به بابا بگویم. دلم نمی خواهد به هیچ بهانه ای به وجدان و شرافتم خیانت کنم. شایسته حتی اگر بهترین مرد دنیا هم باشد دلم نمی خواهد به خاطر بهترین مرد دنیا هم به انسانیتم پشت کنم. تلفنم زنگ می خورد. شماره رها روی صفحه افتاده. شایسته زیر چشمی مرا می پاید. ببخشیدی می گویم و کمی از او فاصله می گیرم و تلفن را جواب می دهم.

-سلام نیکو جان خوبی؟ سرِ کاری؟

-اومدم بازدید. چطور؟

-عصر وقت داری بریم بیرون؟

-آره وقت دارم. کجا؟

-نمی دونم. می خوام فقط همدیگه رو ببینیم. دوست دارم باهات حرف بزنم.

-اگه دوست داری بیا خونمون.

romangram.com | @romangram_com