#طنین_پارت_296


عماد با شرمندگی به شایسته نگاه می کند.

-شرمنده. من فردا نمی تونم بیام. باید بچه رو ببرم برای واکسن.

ته دلم برای نوزاد چند روزه عماد و حس زیبای پدری اش غنج می رود.

-آقای مهندس! خودم تنها هم می تونم برم. شما به کارتون برسید.

شایسته بدون توجه به حرف من به عماد نگاه می کند.

-عیب نداره. فردا خودم با خانوم مهندس میرم. چون کسی ایشون رو نمی شناسه شاید باهاشون همکاری نکنن. فقط تو رو خدا زودتر این بچه رو بزرگ کن وقت و بی وقت به خاطرش مرخصی نگیر. کل کارهامون موند.

عماد می خندد.

-ممنون. چشم بچه رو هم زودتر بزرگ می کنم.

و من در دلم چقدر خوشحال می شوم که فردا با شایسته برای بازدید می روم.

صبح باز هم با ذوق بیدار می شوم. خودم را در آیینه نگاه می کنم. کاش می شد از همه روزم، بی عذاب فکر کارن لذت می بردم. کاش می شد از همراهی شایسته غرق در لذت و شادی شوم. کاش هنوز آن طلسم سنگی همراهم نبود. کاش می شد من هم راحت پا رو عقایدم می گذاشتم و بی خیال بله ای که دادم می شدم. کاش ... کاش بابا مریض نمی شد. کاش می شد زمان به عقب برگردد. تمام ای کاش ها را کنار می گذارم و سریع آماده می شوم که به اداره بروم.

romangram.com | @romangram_com