#طنین_پارت_295


-خب آقای مهندس! پدر شدن چه حسی داره؟

-عالیه. تا خودت حس نکنی نمی فهمی چی میگم.

فکر که می کنم از هیچ کدام از همکاران اداره چیزی نمی دانم. نمی دانم چه کسی مجرد است چه کسی متأهل است. آن قدر در کار غرق شده که هیچ توجهی به اطرافم نداشتم.

شایسته پیشنهاد می کند جلسه را به جای آخر وقت همین حالا برگزار کنیم. عماد جعبه شیرینی را اول به ما تعارف می کند و بعد به سلوک می دهد تا بین همکارها پخش شود. باز هم در فضای کاری اتاق غرق می شوم اما سوالی مدام ذهنم را درگیر می کند. اگر شایسته مجرد نباشد چه؟

بین جلسه پیشنهادی دادم. شایسته اخمی به من کرد و با جدیت همیشگی پیشنهادم را رد کرد. نمی دانم بین این همه آدم که دور و بر من هستند و همه هم مهربان تر از شایسته هستند من این حس عجیب را چرا نسبت به این مرد اخمو دارم. از فکر خودم خنده ام می گیرد که طبق معمول از نگاه تیز شایسته دور نمی ماند.

-خانوم مهندس! اتفاق خنده داری افتاده؟

به اخمش نگاه می کنم. لبخندم را جمع می کنم.

-نه آقای مهندس! اتفاقی نیفتاده. ادامه بدید.

شایسته با اخم نگاهش را بر می گرداند. انگار حساب تک ثانیه ها را هم دارد. رضایت می دهد جلسه بعد از سه ساعتِ سخت تمام شود. شایسته به من و عماد نگاه می کند.

-فردا بازدید دارید.

romangram.com | @romangram_com