#طنین_پارت_293


دلهره می گیرم. صدای ضربان قلبم را می شنوم. بلند می شوم و نفس عمیقی می کشم. ذوقی زیر پوستم می رود. نمی توانم جلوی قلبم را بگیرم که می گوید برای او و اتاقش تنگ شده. پشت در اتاقش می ایستم. در می زنم و با شنیدن بفرمایید در را باز می کنم. سلام که می کنم لبخند روی لبم می نشیند. با دیدن من لبخند می زند.

-سلام خانوم مهندس! حالتون چطوره؟ پدرتون بهترن؟

-سلام. ممنون. بله بهترن.

و کلاً یادم می روم که او یک هفته گذشته اصلاً برایش مهم نبود که برای پدر من چه اتفاقی افتاد.

-آقای مهندس! صورتجلسه های گذشته که نبودم پیش شماست؟

می خندد.

-راستش شما که نبودین ما فقط تونستیم یه جلسه برگزار کنیم که صورتجلسه اش پیش مهندس عماده. بازدید هم که متوقف شد.

و من فکر می کنم چقدر این خنده های نادر به صورتش می آید. چند ضربه به در می خورد و عماد وارد می شود. جعبه بزرگی شیرینی در دستش هست. شایسته با دیدن عماد با خنده از جا بلند می شود. هر دو به طرف هم می روند و شایسته عماد را صمیمانه در آغوش می گیرد.

-مبارک باشه آقای پدر! قدم نو رسیده ت مبارک.

عماد می خندد.

romangram.com | @romangram_com