#طنین_پارت_292
-سلام خانوم مهندس! تشریف آوردین؟ سفر خوش گذشت؟
-سفر نبودم. پدرم کسالت داشت برای همون مرخصی گرفتم. مهندس عماد نیستن؟
-نه. دیروز نبودن. گفتن امروز هم شاید دیرتر بیان.
-می خواستم مستندات جلسه هایی که نبودم رو بخونم. شما صورتجلسه ها رو ندارین؟
-نه ولی شاید مهندس شایسته داشته باشه. الان هست. می تونی بیای ازش بپرسی.
خیلی دلم می خواست خودم به اتاق شایسته می رفتم ولی باید جلوی خودم را بگیرم. صورت کارن جلوی چشمم می آید. صورت کارن و بوسه ای که روی کاناپه اتاقش روی لبم گذاشت جلوی همه بی قراری هایم برای دیدن شایسته می ایستند.
-میشه ازش بپرسی؟
-باشه. بهت خبر میدم.
تلفن را قطع می کنم. کاش بابا مریض نمی شد. کاش می شد با بابا زودتر حرف می زدم. یاد مانی می افتم. نکند این احساسی که در قلبم جوانه می زند یک طرفه باشد. دلشوره می گیرم. این روزها مدام دلشوره می گیرم. صدای زنگ تلفن روی میزم مرا از دنیای فکر و خیال بیرون می کشد. صدای سلوک را می شنوم.
-خانوم مهندس! مهندس شایسته باهاتون کار دارن.
romangram.com | @romangram_com